هیزم

 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤
 

ایرانی ها 5 ویژگی دارند .

1-      همیشه در حال نصیحت کردن دیگران اند.

2-      ارزش وقت را نمی دونند.

3-      بر آن چیزی که نمی دانند بیشتر از آن چیزی که میدانند پا فشاری میکنند.

4-      همیشه در حال نمایش دادن و شو هستند و برای خود زندگی نمی کنند.

5-      با خود رو دربایستی دارند.


 
comment نظرات ()
 
 
--------------------------------------------------------------------------------
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
 

 

                                       درون.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
 

واقعا نمیدونم تا کی این خود کاوی دیوانه وار من ادامه دارد. بعضی وقتها فکر میکنم که دارم شورش را در میاورم و یا  خودم را لوس کرده ام. من نمی تونم اون جوری که اطافیان ام از زندگی لذت میبرند , لذت ببرم . تو مهمونی , عروسی و عزا , دارم فکر های خودم رو میکنم . و معمولا هم کمتر کسی میفهمه من فکر هام چیه و چی میگم. مثلا هر وقت تو خونه کارتون میبینم ,  بهم میگن احسان تو این چیز هارو نگاه میکنی؟ منم پیش خودم میگم کلی ایده ی خوب , لطافت و رنگ  تو این کارتون هاست و شما ها نمی بینید. کلا فکر میکنم ماها خیلی چیز ها رو نمیبینیم. خیلی از این ندیدن ها به خاطر تعصب ه , خیلی هاش بخاطر کوچیک بودنمون و خیلی هاش به خاطر بزرگ بودنمون. هر روز سعی میکنم تعصب کمتری داشته باشم و توی فضا و زمان جاری باشم . نمی دونم اصلا این کار ها لازمه یا نه. شاید واقعا دنیا خیلی ساده ست و من دارم سخت میگیرم . شاید به یه دشت گل باید مثل یه سفره ی غذا نگاه کرد نه یک زیبای گسترده. ساید آدم ها پشه هایی اند که باید از خون هم بمکند.

دامنه ی نداشتن تعصب و قضاوت نکردن در مورد آدم ها تا آنجا باریم جدی شده که اکثرا سکوت میکنم و میگذرم. نمی گذارم از یک سوراخ دوبار گزیده بشم ولی حمله هم نمی کنم. در شدید ترین درگیری های اجتماعی  وقتی که جایش هست که حداقل جوابی بدهم باز یه چیزی درونم جلویم را میگیره. یه لب خند کج میزنم و میرم و این در حالی است که مثلا طرف مقابل که مقصر بوده است و حالا وسط اتوبان نگه داشته است و بوق میزند و البوم فحش های جدیدی داره روانه ی بازار میکند , منم پشت فرمان نشسته ام و یه لب خند میزنم و هیچی نمی گم و راهم رو از سر میگیرم. ارزش نداره , میتونستم حال خیلی ها رو بگیرم ولی نمکنم این کا رو , چرا یش رو نمی دونم ولی نمیشه , حیفه ,  حیفه با مشت برم تو صورتش , که دست من درد بگیره , که فکش بیاد پایین و دردش بگیره. حیفه که امروز دم دانشگاه شیشه ی اون ماشینی رو که به خاطر بد پارک کردنش منو نیم ساعت گیر انداخته بود و مجبورم کرد که از رو جدول و چاله و چاله چوله ماشین رو در بیارم , بشکونم, حتی دلم نیومد یه نوشته ی فحش دارحتی مثلا خاک بر سرت با اون چشمای لهجه دارت بذارم پشت برف پاک کنش. اعصابم از دست خودم خورد شد. هر کنش بیرونی بر من به یک واکنش درونی تو خودم منجر میشه.

این عکس و روی لیوان شیر ام کشیدم.  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤
 
دیروز رفتیم علوم تحقیقات تا دستگاه پلازمای توکامک شون رو ببینیم و اون جا چیزهای خوبی دیدم. اول اینکه وضع فیزیک اکسپریمنتال اونجا از شریف خیلی خیلی بهتر ه . حداقل اینکه دوتا دستگاه یک میلیون دلاری داشتن که به خاطر خراب بودن پمپ 70000 دور دقیقه ایشون و تو تحریم بودن ایران نمیتونستن باهاش کار کنن. ولی با بقیه ی دستگاه هاشون هم تولید پول میکردن و هم تولید علم.
دوم اینکه مسئول اونجا(آقای قرآن نویس) کلی مارو تحویل گرفت و انقدر شریف شریف کرد که بعد از دو روز هنوز صداش تو گوشم ه. این آدم با این مسن و شکم دار بود ولی اندازه تمام ماها که رفته بودیم اونجا انرژی داشت و هی بهمون میگفت: یالا بدویید اینقدر بی حال نباشید , چرا با اخم راه میرید! و بر دیدگاه کار اکسپریمنتال به شدت تعصب داشت و میگفت ول کنید این کیهان شناسی و آسمون و ریسمان رو بیایید برید دنبال تکنولوژی و علم رو زمین. من خیلی با این دیدگاه اش موافق نیستم ولی بعضی جاهاش رو قبول دارم. میگفت ببینید بچه ها تو ایران سه تا شغل بیشتر نیست : معلمی, دلالی و رانندگی , دانشگاهامون هم یه دبیرستان بزرگ اند. من به شدت این حرفش رو قبول دارم و وقتی اینو گفت میخواستم بغلش کنم .آه که من چه کشیدم تو این 5 سال, فغان.
سوم که , این آقا به شدت با دانشجو هاش رفیق بود و خوب رفتار میکرد با همه . حتی وقتی 16 نفر ما رو برد تو اتاقش و شیرینی و چایی آوورد وقتی جا نبود یکی از بچه ها رو برد رو صندلی خودش نشوند و خودش اومد وایستاد. حالا بگید کار با این آدم لذت بخشه یا با: اون اخوان که وقتی میرم تو اتاقش , لم داده و پاهاش رو میزه و بهم میگه ول کن بابا برو یه موسیقی رپ بذار حال کن. یا اون ارفعی که 3 سال هر ترم رفتم پیشش و گفتم که میخوام ذرات کار کنم و اون هم هی میگفت معدلت 18 19 نیست. نمی تونی موفق بشی. یا اون ننه اعظم و شوهر بازار یابش مهدوی و مشفقی که نمی دونه با سرعت 200 تای بنز طول جاده به صورت نسبیتی کم نمیشه.
چهارم اینکه ما شریف ی ها( اکثرا و نه همه) گنده دماغ , مغرور , سیستماتیک , متعصب و دارای دختر هایی هستیم که به شدت آرایش میکنند. وقتی تو راه برگشت بودیم این دوستان هی مسخره میکردن که ای بابا اینا چیزی حالیشون نیست. بچه آزادی اند دیگه , درس بلد نیستن که , منم قبول نداشتم این حرف ها رو . مگه ما ها خودمون چی کار کرده ایم؟ یه جوری حرف میزدن که انگار نسبیت عام رو این چن نفر ابداع کردن. خیلی به دید من این حرف ها زشت اومد .قبول دارم که سطح کلی سوادشون پایین تره ولی مثلا ماها هم که بالا تریم چه کاره خاصی کرده ایم؟ جز برای این درس نمی خونیم که بریم؟ یکی رو تو شریف پیدا کنید که میدونسته اپلای چیه و چه شکلی ه ولی معدل اش زیر 13 ه.( به جز امیر). بچه هاشون هم معمولی بودن و وضع سرو لباسشون از شریف ای ها ساده تر بود. ما ها راحت چشمامون رو بسته ایم و نفی میکنیم در حال که بقیه هرچند لاکپشت گونه دارن ازمون میزنن جلو. همینه که میانگی معدل فوق میشه 12.6 که یعنی یک سوم بچه ها افتاده اند. این واسه دانشگاه اول مملکت فاجعه است. وقتی با هر کدوم از دکترا و فوقی ها حرف میزنم میگه هر جوری شده برو. وقتی ملاک میشه معدل , رقابت غول های مملکت باعث میشه بعضی هاشون برن اوج و بقیه فرسوده بشن.جایی که فقط رقابت باشد و همکاری نباشد , رفتار های منفی ریشه میگیرند. چیزی که من دارم هر روز میبینم .
وقتی یه کوچه بن بست ته یه مسیر دراز میشه , یا مردم از رو دیوارش میپرند, یا همون جا میشینن یا خسته و له بر میگردن .
 
محمد و پیام و میثم و اینا رو میخوام

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠
 
نمیدونم چند وقته که گوشت نخورده ام. دیروز هم سر بریدن یه خروس رو تو خیابون دیدم. نمی دونم بیمار روانی شده ام یا واقعا یه اتفاق درونی ه که دلم نمیاد پشه رو هم بکشم  و میذارم بشینه روم و خونش رو بخوره . البته این اتفاق از 2  3 سال پیش افتاده ولی الان خیلی پررنگ شده. به نظرم هم موندگار باشه. هنوز نه تنها از آدم ها بدم میاد بلکه حتی بیشتر هم بدم میاد. افکارم رو نمیتونم واسه ی این 4 خط و واسه این 5 دقیقه متمرکز کنم. صادقانه میگم ولی ناراحت نشو , این حس همیشه از بچه گی بوده, ولی آدم حسابت نمیکنم .مخصوصا اون جاهایی که از رو نوشته هام و حرفام حال و افکارم رو قضاوت و پیش بینی میکنی و تهش توصیه میکنی. راهنمایی هم نمی خوام . فقط من رو اون جور که هستم ببین. من رو از پنجره ی حرف هایی که میزنم نشناس : اگه چیز هایی که میگم و میکشم , حس شناخت بهت نمیدن بهم بگو. من دوست دارم حس تو رو بشناسم .
 
فونت عزیز دلم برات تنگ شده بود.
 
زندگی.دالان شکنجه گاه
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩
 
احسان دوباره برگشتم. دلم گرفته احسان . خیلی
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
 

سلام. کلی تاش کردم که همين هيزم رو ادامه بدم. کلی با قالب هاش ور رفتم ولی تهش هيچی. احساس ام اينه  که يه بخش از وجود من رو زير آوار تغييرات خراب کرده اند. اين هم از جنبه های ديگر زندگی تو ايران ه . مردم ای که از روی جو گيری فقط فکر پوست اندازی و تغييرات يک باره اند  و حوصله ای برای کم کم پيش رفتن ندارند. خلاصه اين جماعت جوگير فنر زندگی رو سخت و سريع فشار ميدهند و اين فنر هم زود و بدون کنترلی از دستشون در ميره. کی ميخواييم ياد بگيريم رو نميدونم. هيزم های امسال ام رو اينجا جمع ميکنم از اين به بعد . موريانه هيزم های قبلی ام را به يغما کشاندند. خدا حافظ هیزم های آتش وجود من. 
 
comment نظرات ()
 
 
زاییده شدن . تغییر .
نویسنده : ehsan - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٩
 

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٢
 

قبلا فکر می کردم که اگر سرطان بگیرم آنقدر باهاش می جنگم تا سالم بشم. ولی الان نه. الان میدونم که می توانم به سرطان غلبه کنم ولی اگر سرطان بگیرم باهاش نمی جنگم. میذارم بمیرم. راحت . آرام . با چند بار خداحافظی با چن نفری که دوستشون دارم.

هر روز که از خواب بلند میشم . میگم یه روز سگی دیگه . سروکله زدن با یه مشت انسان خر. خر به تمام معنا .از نزدیکترین ها تا دور ترین ها. دلم میخواد آدم ها را بکشم . هیچ فضایی برام نمونده حتی کاسه ی سرم. هر روز لبخند زدن به یه سری آدم که هیچ ارزشی براشون قایل نبوده ام و نیستم. خیلی خیلی سخت کسی را به فضای خودم راه میدم. ولی راحت آدم ها رو میندازم بیرون. مثل فیتیله ی سیگار مثل خلط . حماقت محض و فقر فکر کردن در چشماشون موج میزنه. مثل چشم های میمون ها. همیشه در برخورد های عذاب آور ساکت ام و زیر یه لبخند سرد یا گرم پنهان میشم. به خودم میگم گور باباش این هم میگذره . چن دقیقه دیگه از دست این یکی هم راحت میشم. راحت. ولی این آدم ها تمومی ندارند. تولید مثل . تولید مثل شون هم وحشتناک ه.

امروز پریسا پرسید احسان؟ دوست داری تو آسمون زندگی کنی یا تو دریا؟ گفتم دریا. گفت دوست داری رو زمین زندگی کنی یا تو دریا؟ گفتم کف دریا. سرد تاریک. هیچکی نباشه .

سخته که وقتی بچه ای فکر کنی لااقل دو نفر هستن که باهات موافقند. میفهمند ت و تو هم فکر کنی اونا مثل بقیه نیستند. ولی وقتی بزرگ شدی ببینی اونا هم با بقیه هیچ فرقی ندارند. به درک بذار همه مثل هم باشند و فکر کنند که تو مغرور ای و سعی میکنی که خودت نباشی. چیزی که تو این خوک دونی یاد گرفتم همین بود. گور بابای بقیه. واسه خودت زندگی کن. این نوع رفتار هم باعث میشه بیشتر اذیت شی. وقتی نمیخوای با مردم ارتباط داشته باشی و مردم برات مهم نیستند , وقتی تو خیابون بهت یه چیزی میگن, با اینکه میتونی, نمیری یارو رو له کنی. وقتی گم میشی نمیری آدرس رو بپرسی و وقتی گرسنه ای و نون تو خونت نیست ترجیح میدی نون مونده و خشک بخوری ولی تو صف مردم وراج و احمق جا نگیری. تف به بشریت. گند به این اشرف مخلوقات . سگ به این تمدن. توله های حروم زاده ی قابیل و خواهراش.

 
comment نظرات ()
 
 
ديدی
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٩
 

چشمها را باید شست 

جور دیگر.....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٥
 

       

   به جا یاداشت های پاره شده یا بک اسپیس شده ی این چند روزه


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
 

    

  


 
comment نظرات ()
 
 
الان, انقلاب و سوپ قارچ من
نویسنده : ehsan - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٦
 

به شدت تمثیلی ه و اولش اشاره میکنم ولی بقیه اش رو خودت بگیر

چند روز پیش داشتم سوپ قارچ درست میکردم و در طول چند ساعت تلاشم در حال پخت به انقلاب هم فکر کردم.چون

اول یک جامعه ی عقب افتاده و بی خاصیت مثل اسکلت مرغ داریم که کیلویی 300 تومان است و یک سرزمین مثل یه قابلمه ی بزرگ پر از آب که کال کار میشه باهاش کرد . اسکلت ها را در قابلمه ی آب میریزم و چندین ساعت گرما و حرارت خرجش میکنم و برای تحمل بوی ذخم  اسکلت مرغ ها سه عدد پیاز متوسط از بیرون خانه یعنی تراس میاورم و درون دیگ میندازم.مخلوطی است وحشتناک و شبیه چندین ده سال پیش که با تاسیس داروالفنون و آوردن تعدادی استاد خارجی جامعه به سوی پختگی و قوام آمدن چند قدمی خام برداشت.چند ساعت میگذرد و سالها نیز میگذرند.دیگر معلوم است کدام گوشت است و کدام استخوان و در جامعه نیز دسته های فکری به وجود می آیند. و هر چند دقیقه میفهمی که آب مرغ غلیظ تر میشود و طعم بهتری میگیرد. مردم هم سطح زندگیشان بالاتر میرود و من به این فکر میکنم که خوب. تا کی باید صبر کنم؟ میتوان هی آب اضافه کنم و این مخلوط در یک استیت ثابت تا ابد بجوشد .ولی گرسنه میمانم.فکر می کنم که هر گاه که به بهترین مقدار و رنگ خودش رسید تصمیم خودم را میگیرم. در قابلمه را میگذارم و سیستم را بسته نگه میدارم.بعد از یک مدت آماده میشود و وقتی در را بر میدارم میبینم که عصاره ای که میخواهم در حد خوبی آماده شده است . خوب؟ الان حجم کمتر شده و بو هم نمی دهد .در واقع مواد درون قابلمه همه گی هم مزه اند و این نشانه ای است از عوض کردن قابلمه.یک سبد فلزی ذوب نشدنی رو میذارم روی یک کاسه ی بزرگ کریستالی تا درونش هم خوب معلوم باشد . یک دفعه قابلمه را کج میکنم و عصاره میریزد درون کاسه و استخوان ها و گوشت های به هم چسبیده در سبد میمانند. عصاره ی من آماده است و هر کاری که بخواهم میتوان باهاش انجام بدم. نه استخوان ها از هم زدن من جلوگیری میکنند و نه دیگر به طعم گوشت نیاز دارم. هر از مغز استخوان و گوشت باید در عصاره ی من هست.

چندین بار درون کاسه ی شفاف محلول را هم میزنم تا مطمین بشوم که تکه ای گوشت و استخوان برنامه ی پخت من را به هم نریزد.میگذارم تا کمی خنک شود و از دور بیوفتد تا هم ذرات درشت اش ته نشین شوند و هم من قارچ هایم را خورد کنم.قارچ هایی با سر هایی بزرگ و سپید!

قارچها را نازک خرد میکنم تا تعدادشان بیشتر شود و سریعتر مزه دهند و در همان قابلمه با 150 گرم کره و فلفل سیاه تفت میدهم.چند دقیقه بعد عصاره مرغ از جوش افتاده را درون همان قابلمه ی قبلی میریزم.هم نمیزنم و فقط شعله را زیاد میکنم.زمان میگذرد و گرمتر میشود.قارچها روی آب شناور اند . با اولین قل قل ها دست به کار میشوم.ارد را کم کم الک میکنم و بر سر مایع ام میریزم.آرام آرام و مایع نباید بفهمد . چون اگر بفهمد که بر رویش لایه ای از آرد جمع شده آن را پس میزند . هم میزنم تا آرد ها به هم نچسبند که اگر بچسبند باز مایع میفهمد و ازان به بعد تمام آرد ها گوله میشوند و سوپ من دیگر به درد نمی خورد و اگر هم تکه استخوانی و گوشتی بود باز همین کار را میکرد. یک ساعت آرام آرام با الک آرد میریزم و برای هر بار آرد کلی هم میزنم.حالا تعدادی قارچ هم به پایین نفوذ کرده اند سوپ من زمانی آماده میشود که همه ی قارچ ها در همه جای آن پخش باشند .هم میزنم . نمیگذارم سیستم ساکن شود. انقدر هم میزنم و آرد اضافه میکنم تا ! الان قارچ ها همه جا هستند و سوپ هم بوی سحر آمیز قارچ را پذیرفته است.دیگر اگر آرد هم اضافه کنم نیازی به هم زدن نیست چون سوپ به حد کافی لخت شده و نمی فهمد.سوپ ارام قل قل میکند. بی صدا !

سوپ در قابلمه آرام میپزد و ما آرام سوپ درون بشقاب هایمان را میخوریم.

و استخوان ها و تکه گوشت ها نیز در سطل بزرگ خاکستر ی هر شب خالی شو منتظر فرشته ی آشغال ها اند.
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢
 

 
comment نظرات ()
 
 
بدرید و بتازید به هر آن چه که حکم دادیم
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۸
 

    

                                         و آن کس که دین دارد قلاده ندارد

مسیله اینست که مرز اسطوره و تاریخ کجاست؟ و فرهنگ خود می تواند یک ضدفرهنگ جانشین ای باشد که سال هاست غالب شده است؟

شرق مهد تولید دین و مذهب بوده .طبیعی هم است. در جایی که قدر است باید وسیله ای بودهباشد تا قدرت به دست بیاید. ایران زمینه های عرفانی زیادی دارد که حکومت های مختلف از این پتانسیل استفاده کرده و بقا میابند.شاه اسماعیل شیعه را می آورد!شاه عباس با استفاده از آن ایران را یکپارچه میکند!نادر شاه  به اسم دین به خون بازی های خود در هند می پردازد . رضا خان هم با سوگواری در دسته ها موفق میشود پادشاه بشود و الان هم خودتون میبینید. مهم نیست که به اسم اسلام و خیر مطلق چندین هزار انسان از دم تیغ گذرانده میشوند و جواهراتشان در جیب حکومت به بیت المال ریخته میشود.مهم اینست که چه بر سر فکر کردن می آید؟ مغز چیست در این میان؟ خوب اگر ببینیم . میفهمیم که در گذر چندین قرن تا به حال.کم کم مغز مردم ما تبدیل به یک وسیله فقط برای حفظ تعادل شده است!. دین چگونه می تواند این کار را به این شکل ناب انجام دهد؟

هر انسانی حتی کم میخواهد قواعد را بشکند و از خود رها شود.این حرکت به شدت در مراسم مذهبی ما دیده میشود .همان مرد هایی که میگویند مرد گریه نمی کند . در تاریکی چراغ ها گریه میکند و دلیل اش هم به خاطر رنج های حسین است . و نا خود آگاه مصایب خود را با مصایب حسین مقایسه میکند تا بگرید. درست است که برای حسین گریه میکند ولی در واقع برای خودش است.و در آخر با حس توبه و یک رنسانس از جمع جدا میشود و بعد از یک سال کمی هم به خود فکر میکند.چيزی که هر آدم ای در حج بعد بر زمین نشستن ها و در خیابان گریستن ها و شب بیداری ها و روز خوابی ها احساس میکند.!

 

در جامعه ای که سال هاست مردم اش یکپارچگی فکری و هدفمندی را تجربه نکرده اند. خیلی جذاب است که همه در کنار هم جمع شوند و برای حسین غذا بپذند.این یک هدف کلی برای این گروه است شاید احساساتی شدن مردم و گرایش شدید به کار گروهی در این مراسم واضح باشد. این کار گروهی و حضور در گروه استرس را کاهش میدهد. زندگی استرس زای ایرانی هم در چند قرن اخیر و به خصوص بعد از انقلاب بسیار نیاز به آرامش و فکر به غیر است.

 

محرم چه کار بردی دارد؟ این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است و این اسلام است که الیگارش را زنده نگه داشته است.هر سال با محرم یک پتک بزرگ عقیدتی دیگر هم به پیکره ی جامعه وارد میکنند و در جهت دلخواه خم اش میکنند.از دعاهای آخر هر روضه ای که در محرم از تلویزیون پخش میشود میتوان به سیاست های آن سال پی برد.امسال نماز عاشورا در فلان جا یا سخنرانی فلان کس است!

 

احکام , پیشوا , صحنه ها.در هر هییت ای یک آخوند با هر سطح سواد و استدلال به بالای منبر میرود و سخنرانی می کند.این جا نه تنها هر چه میخواهند در حلق گوش میریزند بلکه ناخود آگاه با دیدن یک انسان ای که یک متر بالاتر از آنها نشسته است روحیه اطاعت نیز تقویت میشود. دیدن انواع صحنه های ذبح حیوانات ریز و درشت آن هم با این دز بالا روحیه پرخاش را برای انسان های طالب فرهنگ شهادت ارمغان می آورد و بقای دولت را تضمین میکند.در واقع با خوردن گوشت حیواناتی که مرگ انها را دیده ای روحیه انکار ات را نیز تقویت میکنی.

 

مهم نیست وطن پرستی باشد , دین باشد یا تعصب به تیم فوتبال باشد. مهم اینست که در گستره ی وسیعی برای افراد کثیری به کار رود و راحت گذاشته و برداشته شود. کسی را میتوان یافت که هم امریکایی و هم ایرانی باشد ولی کسی را نمی توان یافت که هم یهود و هم مسلمان باشد.دین وسواس فکر می آورد.نا خود آگاه در ذهن تکرار میشود. و تکرار اصل تسلط.

 

سال ها پیش.  هوشمند ای به نام شاه اسماعیل هدیه ای برای نا هوشمند ها آورد تا آنها را گوشمند کند.موفق شد. گرچه گروه هایی کوچک مخالفتهایی کردند.ولی کم کم آنها پیر شدند و مردند و فرزندانشان گفته ها را پذیرفتند. خرافه ها باور شدند و باور ها خرافه.سر بر سر نیزه حرف میزند.یک آدم معمولی دری را بر میدارد که 50 نفر به زحمت میهلند , زیبایی فحشا میشود و زشتی ضمین زمین بهشت ای که در آن حوریان یک چشم با بدن هایی به سفیدی تخم مرغ بر تخت هایی در قصری از طلا که نتیجه ی کار های خیر توست منتظر اند. و چنگ زنید به حبل المتین و به گلوی هر کسی که چنگ نمی زند که این سند تحریف ناپذیر است و فرشتگان مراقبان اند.که چرا هر شیزوفرنی قرن بیستم نمی تواند پیامبر باشد؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
 


 
comment نظرات ()
 
 
گور بابای موضوع
نویسنده : ehsan - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٠
 

ای زمینی ها همیشه نقاشی از حرف زدن برام خیلی راحت تر بوده و هست


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
 

امروز صبح از اتوبان آزادگان رد میشدم 35  کیلومتر اتوبان تا دم شریف.تو راه نمدونم چرا ولی جاده به شدت یخ زده بود و ماشینها آروم میرفتن و با 10   20  کیلومتر در ساعت.هیچی از جاده معلوم نبود.یه یخ یک تکه شده بود جاده.تو ترافیک بودم و 1 ساعت بود که داشتم با سرعت ده تا میرفتم . همه ماشینها هم مثل گله ی گرگ دیده به هم چسبیده بودند و مقع حرکت می رقصیدند. هی فکر میکردم که چه جوری میشه با سرعت بیشتری رفت ولی ماشین منحرف نشه.کلی تو ترافیک فکر کردم تا یه چیز هایی به نظرم رسید.کم کم ترافیک هم به خاطر فرعی ها و راه های کناری کم شد و ماشینها از هم فاصله گرفتند.ولی خوب یخ جاده هم در عوض بدتر شده بود.شرایط لاستیک روی جاده رو تو ذهنم فرض کرده ام , یه مسله ای رو که تو یه کتاب حل کرده بودم رو بهش فکر کردم و و و ....

شروع کردم و پام رو گذاشتم رو گاز اولش چرخ ها هرز گردید ولی کم کم سرعت رفت بالا. 10 20 30 خوب حالا دنده 2 ولی ماشین مستقیم میرفت 40 50 60 خوب حالا دنده 3 و سرعت رو روی دنده 3 همون 60 نگه داشتم. همه ماشین ها همون 20 30 کیلومتر در ساعت خودشون رو میرفتن. منم وقتی از کنارشون با این سرعت تو اون شرایط میرفتم تعجب میکردند که چرا ماشین من نمی رقصه . یکیشون مثل خنگ ها نگاه کرد.محشر بود . تو ماشین بلند بلند میخندیدم. بعد رسیدم به یه پیچ شدید و گفتم که اگه اینجا هم خوب عمل کنه من به این کار ایمان میارم . با 50 60 تا اون پیچ رو رو یخ رفتم و ماشین دقیقن وسط بود بدون کمی انحراف.  از صبح از نحوه ی فکر کردن و در واقع سمبل ایده هایم در کف ام. حالا فکر های دیگه ای هم میخوام بذارم کنار این کار تا ببینم چی میشه! از صبح پر از انرژی ام
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 

خودم دیده ام :

گوسفند و آشپز زنده موجود است

ساعت کار موزه از 8 الی 12 و از12 الی 16

شیر گاو تازه

بیمه ی امام زمان( نزدیک خونمون ه و یه تابلوی 2 متر در 3 متر ه)

حلیم بوقلمون با گوشت تازه ی گوسفندی

به یک فروشنده برای فروش نیازمندیم

                                                                                                             

 


 
comment نظرات ()
 
 
ترديد موج ميزنه
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٥
 

هر روز یه سری خاطره تو ذهنم مرور میشه . پیام ای که کنار سایت وایساده و بهم میگه که تو اپلای باید فلکسی بل بود . محمد ای که میگه به چیزی دل نبند. میثم ای که میگه آدمی که فرصت رو هدر میده باید کشت و.........

نمی دونم . نمی دونم سادگی من پیچیده شده و یا من کلا پیچیده ام . همیشه فکر میکنم که مسیول تمام مشکلات من ام و هر دلیل و توجیه ای رو رد میکنم . من اگه تافل و خراب کردم تقصیر خودم ه . اگه ......خراب کردم تقصیر خودم ه و ........... همش تقصیر من ه . نمی دونم این دید درست ه یا نه ولی با شخصیت باکسر(مزرعه حیوانات) من جور در میاد . مغزم ناپلوون من ه و خودم باکسر.اگه ناپلویون بگه کاری باید بشه باکسر حتما اون کار رو میکنه .هر قدر سخت .حتی اگه خوندن کل هالیدی و تست های جی ار ای تو سه روز و روزی 15 ساعت باشه و یا خوندن 4 تا کتاب 500 صفحهای واسه تافل .یا اسپیکینگ با خودم تو خیابون ولیعصر حتی به قیمت مسخره شدن. نمیدونم ولی من خودم رو مقصر تمام مشکلاتم میدونم . من بودم که تافل گند زدم و این ربطی به شرایط امتحان نداشت. من بودم که جی ار ای گند زدم و این ربطی به تافل روز قبلش نداشت. و و و و اگه من واقعا خوب کار کرده بودم باید خوب میشدم و مسخره بازی های ای تی اس نمی تونست اینجوری با سرنوشتم باز کنه. ناپلوون که اینجوری میگه .

نمی دنم واقعا . صمیمی میگه بمون احسان. تو دانشجوی خوبی هستی و بلدی و .... امجدی میگه تو حیفی و برو . شاهروخ میگه خیلی از من تو این سن جلوتری . ارفعی میگه گذشته گذشته ولی تو همه اش یکیش برام جالب بود. وقتی منصوری بهم گفت که تو با این نمره هات یا خیلی خنگی یا خیلی باهوش. اول این حرف به نظرم یه حرفی واسه دس به سر کردن من اومد .ولی الان هم به خنگیش فکر میکنم و هم به باهوشی.جلوی شما ها نمیشه ادعای هوش کرد چون میدونم که از من خیلی بیشتر باهوش اید و بیشتر هم حالیتون ه ولی میشه ادعای خنگی کرد .تو یه خنگی احسان . روزی چند ده بار به خودم میگم . خنگ خنگ خنگ . هرچی تلاش میکنی باز هم به جایی نمیرسی پس خنگی. جی ار ای گند زدی.مگه همه چیز رو نخونده بودی؟ چرا! پس خنگی دیگه . این چه نمره ای ه .امتحان تافل بود روزه قبلش...! دلیل ه الکی نیار.خنگی.

ربطی نداره که من راست مغزم و ... اینها همه اش بهونه اشت . اگه درس ات رو بخونی و خنگ هم نباشی حتما نمره هات بهتر از این ای میشه که الان است . ولی ناپلوون من چنتا آدم دیگه هم مثل خودم جدیدن ها پیدا کرده ام .خفه شو باکسر . توجیه الکی نکن . ننداز کردن سیستم و راست مغزی و ... . تو اگه تنبلی نمیکردی و میخوندی نمره هات بهتر از این ها میشد .

نمی دونم.من اولین نمره ی ریاضی ه که تو دبیرستان گرفتم 6 بود .شروع کردم خودم جدا از سیتم ه مدرسه ریاضی خوندم.تیوری اعداد و دیفرانسیل و مشتق و احتمالات و..... و سال دوم دبیرستان اولین امتحان مهم ریاضی مدرسه با هجده شدم نفر اول پایه رفتم المپیاد ریاضی.

همینجوری اولین نمره ی امتحان فیزیک ام رو هم شدم 9 و رفتم خودم واسه خودم فیزیک خوندم و از اون به بعد همیشه جز 3 نفر اول پایه بودم رفتم المپیاد فیزیک.

من چه جوری ام؟من با خودم مشکل دارم یا با سیستم؟ من خنگم .قبول .چقدر خنگ ام؟


 
comment نظرات ()