هیزم

 
سری ۱
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠
 

نقاشی هام که معمولا نصفه شبها میکشم شون

خوب روشون فکر کنید!

فرار از تغییر و سقوط

سه دزدکنک

قهر 

آشتی

مشکلات و من

خرس گنده

اونور

عمر مثل یه سنگه . هرچی میگذره بزرگتر میشه تا آخر سر زیرش له میشی و میمیری

درد

         ---------------------------------------------------------------------------------------------------           

                                                


 
comment نظرات ()
 
 
موسيقی نوين همراه با ادبيات نوين
نویسنده : ehsan - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٧
 

میدانم که ناقص نوشته ام ولی بخوان ونظر بده

در گذشته ابتدا موسیقی ما ادبیات را به دوش می کشیده است و در ادامه این ادبیات ما بوده است که

موسیقی مارا در زیر قبای خود پنهان کرده تا تتمه ای برای آیندگان بماند .آنچه مانده سینه به سینه و در خدمت عرفان بوده است . بارها در اشعار کلاسیک ما همانند پاره ای از اشعار حافظ دیده میشود که شعر و غزل در عوض داشتن پیامی سنگین و هنر سنخنوری و ایهام و آرایه ها دارای یک موسیقی صوتی و آوازی است , همچنان که توصیه میشود شعر کلاسیک را با صدای بلند بخوانید تا موسیقی آن نیز تاثیر بخش باشد . همانند مجالس سماع که در گذشته مجالس سخنوری ای بوده است که در آن کسی یا کسانی  این آثار منظوم را میخواندند و دیگران نیز آنها را همراهی میکردند وچون این این آثار دارای یک موسیقی درونی اند  افرادی که در این مجالس بودند در هنگام شنیدن و سمع کردن شروع به رقصیدن میکردند و این کار تاحدی رایج میگردد تا اینکه واژه ی سماع که به معنی شنیدن است , نام نوعی رقص و بزم میشود . ازاین چنین راه باریکه های مذهبی و عرفانی ادبیات از موسیقی ما پاسداری میکند. البته موسیقی نیز سینه به سینه و نسل به نسل در بین استادان و شاگردان جاری بوده است و لی به خاطر شرایط حاکم نه این روابط زیاده بوده و نه آثار به گونه ای  منظم طبقه بندی شده اند( همانند موسیقی کلاسیک) و اگر نوآوری ای صورت میگرفته است اندک بوده است . چون مردم این سرزمین هزاره ایست که اینچنین پسندیده اند و تغییرات بزرگ را نمی پسندند .جامعه ای سنتی و گریزان از ساختار شکنی و نوآوری  که با اشعار کلاسیک  خود زندگی می کنند , کسب میکنند و حرف میزنند پس موسیقی مورد علاقه اشان نیز متناسب با این فرهنگ و ادبیات رشد میکندو هیچ گاه کل نوینی  نه در شعر و نه در موسیقی پدیدار نمی شود چون هنوز  بستر فکری و آموزشی مهیا نیست و پدیدهای بیرونی به این زیست قبیله ی منزوی ضربه ای نمی زند.

تا آنجا که روزی استثمار آمد و اقتصاد و زبان و فرهنگ خود را نیز آورد و به مردم ما نشان داد . در این بین نیز دارالفنون  پل ای هر چند کم جان برای ورود افکار نوین بود. در این دوره شعر گفتن بیشتر جاسازی کلمات در میان قافیه ها و وزن ها برای مدح و ثنا ویا هجو بود تا آنجا که ازاین اشعار بی محتوا فقط بوی قافیه حس میشد . اقتصاد و کالاهای نوین بیگانگان هر چند ناقص و اشتباه فضا و تفکر نوین ای هر چند ناقص و اشتباه به وجود آورده بود که دیگر شعر تغزلی و کلاسیک توان همراه بودن با جامعه را نداشت. سالها می گذشت و غزل وقصیده رنگ بیشتری می باختند در نتیجه موسیقی و فرهنگ و زبان از زندگی مردم کوچ میکردند. ساختار تازه ای برای ادبیات لازم بود تا فرهنگ ما بلعیده نشود.در آن  زمان سه دسته در صحنه ی ادبیات بودند

1-گروهی که کلمت را در قالب وزن و قافیه  می ریختند و شعری میگفتند

2-گروهی که افکار و شرایط جامعه و نیاز هایش را به نظم در می آوردند

که البته با اینکه گروه دوم زحمت بیشتری میکشیدند ولی به هر حال هردو تقلیدی بود از یک اصل که آن اصل در حال رنگ باختن بود و بیشر صدمه میدید. چون ناتوانیش  بیشتر بارز میگشت

3-گروهی که در این کلاف سر در گم به دنبال سر نخ بودند

نیما که در مدرسه ی فرانسوی ها درس خوانده بود( همان بستر فرهنگی و اجتماعی) و ادبیات غرب را میشناخت نه تنها در دسته ی سوم بود بلکه به دنبال نو آوری و ساختاری نوین , متناسب با زمان خود بود

او که طلایه دار این نو آوری بود . هم دارای ذوق هنری (mania) و هم دارای علم و تکنیک (techne) بود ونه برای شهرت می سرود

به گفته ی جلال آلااحمد:

 نیما به هر صورت شعر می سازد,شعر میگوید و پیش میرود , خوب هم می سازد , بد هم می سازد , ولی این قدر هست که میسازد و کسی هم که می سازد گاه هم کج میسازد .

مهم این بود که نیما اشعارش را پراکنده میکرد . در روزنامه , در بین مردم و... واین چنین , موجی را ساخت که در آن اخوان و شاملو و فرخزاد و سپهری و.... پیدا شدند . اینها هم بسیار خوانده اند تا به اینجا رسیده اند .فروغ فرخزاد روز ها یی را داشته که در آن روز یک دیوان می خوانده است .

با این گذار, موسیقی ما از ادبیات مان جدا افتاد .  ادبیات باردیگر ایستادگی کرد ولی موسیقی نتوانست همپای آن بیاید . کسی در موسیقی به فکر این نو آوری کلی نبوده است . از زمانی هم که این موضوع درک شد به کمک کیش های پی در پی شرایط ,  موسیقی ما فرصت اندیشه نداشته است و در پاره هایی از زمان نیز دوباره ترد شده است . در حالی که در بیست  سی سال پس از نیما اشعار حماسی در ساختار نوین ای ادبیات پایداری را تشکیل میدهند ولی  موسیقی هم چنان تغزلی است  و تا سال ها نیز  توجهی به آن نمی شود و وسیله ای برای حکمرانی و مذهب رانی نزد عوام است.

در حال نیز سه دسته موسیقی کار وجود دارند

1-دسته ای که سعی دارند با موسیقی سنتی مطالب جدیدی را بیان کنند

2- دسته ای که تکه فرهنگی ناقص از فرنگ آورده اند و با آن چیز هایی می سازند

3_ دسته ای که هنوز نیامده اند  . این دسته کار نیما را میکنند و علاوه بر داشتن ذوق و تکنیک باید شکیبایی بسیاری نیز داشته باشند . نیما سالها سرود تا به هدفش رسید وبعد گفت که من همچون رود خانه ای هستم که هرکس بخواهد می تواند بی صدا ازهر جای آن آب بردارد . ولی امروزه هر آب باریکه ای این ادعا را میکند. و فقط کج می سازند . اینها حتی به اندازه ی صبر نیما نیز عمر ندارند!

                                                                                      

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
آخوندک
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٤
 

دوشنبه ها از 10 تا 12  و از 4.5 تا 6.5 با یه آخوند گوگولی مگولی کلاس دارم . آخونده دیگه ...

سر کلاس هم بچه ها بعضی وقت ها باهاش بحث میکنن و هی اعصاب من له میشه . چرا؟

من میتونم با این مغز پلاسیده ام سر هر جلسه  یکی دوبار آخوند خان رو ضایع کنم ولی کاملا جلوی خودم رو میگیرم . همین جوری 2 ساعت نگاه و تایید ش میکنم . ولی این بروبچ بی خیال نمیشن .

میدونی ؟وقتی با این دسته حرف نزنیم و بحث نکنیم مثل الان من . دیگه سوالی مطرح نمیشه تا باگ های اینا هم رو بشه . آخوند ها هم که خدای پر کردن حفره ها هستن . میرن هی واسه این ایرادات و سوالات ما جواب پیدا میکنن. در نتیجه این خالی بندیهاشون هی update  میشه  و سطحشون با سطح ما هی بالا میاد.

حالا اگه ما سر کلاس ساکت باشیم اینا هی حرفهای قدیمیشون رو تکرار میکنن و دیگه باگ هاشون رو نمیبینن و همین جور که اطرافشون رشد میکنه اونا هی درجا میزنن .

بابا بحث نکنید با این جماعت

 

 

 

       میگم من واقعا در روابط عمومی روی سگ رو هم کم کرده ام , اگه وبلاگ هارو یه آدم فرض کنی تو این وبلاگ دونی , وبلاگ من مثل یه آدم معتاد , مدیوز(آلوده به ایدز (اسم مفعول)) , شیزوفرنیست ه .که هیچکی یه حالش رو هم نمی پرسه .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٢
 

 

تو دبیرستان معلم ریاضیم بهم میگفت : تو حرفهای خوبی میزنی ولی خوب حرف نمیزنی

راست میگفته

معمولا هیچ وقت نمیتونم احساسات و افکارم رو خوب و طبقه بندی شده دست مخاطبم بدم . بر خلاف بقیه ...

 

این کار رو با نقاشی می تونم انجام بدم ولی باز معمولا نقاشی هام انقدر پیچیده یا درونی میشن که بازم کسی چیزی نمی فهمه. نوشته های خوبم رو هم همیشه پاره میکنم .مثل اینکه ذهنم بعد از اینکه یه مطلبی رو می زاید , دچار افسردگی بعد از زایمان میشه . انگارکه نمی خوام کسی چیزی از من بدونه . نمی دونم چرا ولی خوب اینجوری ه دیگه . مثلا چن ده تا طرح دارم که میخواستم بزنم اینجا ولی وقت اسکن کردن پشیمون شدم

  

  هی You !!! اگه مطالبم رو خوندی و دپ شدی . دپ نشوشر و وره  دنیا ارزشش رو نداره


 
comment نظرات ()
 
 
ِِ‌غذا
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧
 

رو کم کنی طاها منم میخوام غذا های سلف دانشگاه رو براتون شرح بدم تا به سست عنصری عناصر نفوذی ای مثل طاها که تا میرن اونور آب شروع به تشویش اذهان عمومی مکنن پی ببرید

ما سلف مون۴روز در هفته غذا میده (۴عدد خیلی زیادی ه) اونم غذای یارانه ای که باید بری ۳ ساعت واسه رزروش  تو صف منتظر بشی و بارها میشود که وقتی نوبت تو میشه غذا تموم میشه این جوری قدر غذایی رو که بهت میدن می فهمی و اسراف نمی کنی تازه درد انسان های فقیر رو هم میفهمی  در ضمن هر روز تمرین به امید داشتن میکنی که این ستون زندگی است

غذا ها به شدت متنوع اند و اصلا تکراری نیستند

 * شنبه  قیمه داریم که تهیه شده از بهترین رب  و آب و برنج خارجی است و انقدر ماهرانه این خورشت رو می پزند که همه گوشت هاش رو با چوب اشتباه میگیرن  و ترفند جالبی برای خوراندن گوشت به ادم هایی است که گوشت نمی خورند

 * یکشنبه  استانبولی  ه که وقتی وارد سلف میشی احساس میکنی که تو هر ظرف مقداری ماسه وخاک رس ریخته اند و بچه دارن باهاش ور میرن تا ببینن چی میتونن باهاش بسازن . ذوق هنری اینجا ست که موج میزنه

 *دوشنبه ها یا مرغ یا جوجه کباب و نکته ی قابل ذکر اینست که موقع خوردن میفهمی که نه تنها شیوه ی پخت بلکه نوع ذبح مرغ ها هم متفاوت است . مرغ ها را با بیل میکشند  .با این روش تمام استخوان هایشان خورد میشود و گوشتشان با کمترین جویدن در دهان آب میشود

 *سه شنبه ها کباب داریم و برای اینکه بچه ها تا این روز هفته در تمام وعدهای غذایی اشان گوشت زیادی بوده است و نخبه گان مملکت در معرض افزایش اوره وبیماری هایی همچون نقرس قرار میگیرند  کباب کوبیده را از پیاز  فراوان  و سویا و کمی گوشت  به درصد هایی به ترتیب  با 85 و10 و5 درست میکنند تا بچه ها در رژیم غذایی خود گیاه هم داشته باشند

*چهارشنبه ها قورمه سبزی داریم که  نوع پخت آن بهاره  یا زمستانه است

در نوع بهاره از اضافات چمن های زده شده استفاده میکنند که هم گامی در جهت خودکفا شدن دانشگاه است و هم از تولید به مصرف است و  از تورم قیمت غذا جلوگیری میکند

در پخت زمستانه بعد از اینکه پوست گاو ذبح شده را کندند آن را درسته در پاتیل میاندازند و به این ترتیب سبزی ها نه تنها نیازی به  خورد کردن ندارند بلکه در حین پخت  از درون به گوشت عطر خاصی می بخشند

در ضمن همیشه  تعدادی سنگ  نیز در غذا میریزند تا عادت تند جویدن از بچه ها گرفته شود  و حتی اگر این سنگ ها بلعیده شوند باعث هضم بهتر غذا و جلوگیری از سوءهاضمه میشوند

 

محیط گرفتن غذا هم شبیه یتیم خونه است تا بچه ها در حین غذا خوردن تنها به لذات حیوانی خود نپردازند و به یاد بیچارگان نیز باشند

با تشکر از آشپزهای  با دستان زخمی بدون دستکش .کسانی که ظرفها را به شدت میشویند . اون آقایی که کارت را مچاله تحویلت میدهد . و آشپز عزیزی که امروز یک قاشق بیشتر برایم برنج ریخت و مرا از مرگ رهانید

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٦
 

وقتی شعور پلیس مملکت اینه!!!!!!!!


 

ماهی

    

عصب -------->


 
comment نظرات ()
 
 
اعراب متجاوز
نویسنده : ehsan - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٦
 

امروز با بروبچ  تو فوق برنامه یه کلیپ از نامجو دیدم که توش اون دختره که بهش میگن زهره بود.

به جایی اینکه حواسم به کلیپ باشه هی فکر میکردم مردم چرا ایتجوری اند؟ همه جای دنیا همینه ولی ایران خیلی افتضاح دیگه؟

 به ما ربطی نداره.هر کسی مسول زندگی خودش ه. اون چیزی که ما باید ازش لذت ببریم هنر یک بازیگر است ونه برهنه ی او در حریم روابط خصوصی اش(با این فرض که تو اون فیلم خودش بوده)

من هیچ وقت نمتونم بیام به خاطر اینکه دیشب با مادرت حرفت شده یه پتک بکوبم تو صورتت.

 این مردم بودند که این بستر رو ساختن و این بی چاره را هم مثل یه قایق اونقدر جلو بردنش تا کوبوندنش به صخره های ساحل .او قربانی یک نوع لذت جنسی از نوع ارضای فیلم ای شد( یا با نام  حال میکنم به یاد او) و خیلی هم قشنگ میشینن میبیننش  حال  که میکنن بعدش تازه محکومش میکنن . یکی نیست بگه یارو دیدن این فیلم خودش خلاف شرعی ه  که داری با هاش این بیچاره رو محکوم میکنی.

اگه یه جایی باشه که این مردم برن عشق و عواطف خود رو اونجا بفرسایند دیگه این اتفاق خیلی خیلی کمتر میوفته

 این دین لعنتی دست گذاشته روی گلوی افکار  .به گونه ای که جامعه نمیتواند چیزی را بخورد چه به اینکه هضم کند   

مثل تاریخ .مردم تاریخ را میسازنند ولی فراموش میشوند و فقط مفعول ها یا فاعل ها میمانند برای قضاوت

 

 

 اینجا مردم فقط به  یک آموخته ی طول زندگی خود عمل کردند:

                                                                                      شنیدن کی بود مانند دیدن

                                                              

 مگه به ما نگفتن که هر چیزی  رو که رو زمین پیدا میکنی دست بهش نزن  صاحبش خودش میاد برش میداره(اگه مردم واسه دیدن این فیلم صف نمی کشیدن شاید اون یه هنر پیشه میشد . یه فرصت رو از کسی گرفتن مثل فلج کردن اونه)

                                                                    

                                            


 
comment نظرات ()
 
 
دهن دره های مستانه
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٥
 

زندگی معجونی از تلخی و شوری با دانه هایی شیرین .قایقهایی مملو از ناکامی در صحنه ی آن آمد و شد میکنند و گهگاه ماهی ای بر تور تو به دام می افتد .زنده ماندن به سیر بودن نیست!

دستانت باید نیرومند باشند و پوستت ان قدر ضخیم میشود تا همانند درخت گردی . انقدر درخت میشوی که هیچ سیلابی نمی تواند بر تو چیره شود

درخت شدن آسان نیست

یک جوانه باید زیر سم آهو ان  تاب بیاورد

یک نهال باید از زبان گرم بزها بگریزد

وگر نه کودی میشوی برای دیگر درختان

 ماهیان آزادی هستیم که به بالا دست رودخانه شنا میکنیم  .بر سر هر آبشاری خرسی گرسنه  پنجه بر ماهیان میزند . نقاشی روزگار بر اندام

روز و شب شنا . شنا  شنا    شنا

فقط

برای مردن در ابتدا .برای دیدن آغاز . برای مردن با غرور و دانایی

کنده ای دست نخورده .زندگی و زمان  از ان طرحی می تراشد . زیبایی و ظرافتش  به سختی و انعطاف کنده بسته است.تجربه  رنگی  بر آفریده میزند

در  عبور از میان اصطکاک زمان رنگها پاک میشوند و برهنه طرحی  به رنگ کنده  و صیقل یافته  

 بر جا می ماند

                                  گاه خاکستر میشود و گاه هنر

 بدبختی و خوشبختی

بدی و خوبی

غم و شادی

تصویر یک  دیگر در آیینه ی  افکار اند. توانمندی    توان تنفس در هردو فضا ست

                              این ها اصلا شعار نیست.خودم شخصا دهن مبارکم سرویس شده تا تونستم اینارو بفهمم

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سرویس
نویسنده : ehsan - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٤
 

کاش می شد برهنه  با افکار برهنه در هر سرزمینی که دلم میخواست زندگی می کردم

 برهنه نمی شود چون دین نمی گذارد

با افکار برهنه نمی شود چون جامعه نمی گذارد

در هر سرزمینی نمی شود چون سیاست نمی گذارد

زندگی  نمی شود     چون تعصب     نمی گذارد

 

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۳
 




                                                                  
 

 

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۳
 
         وبلاگم هم کپ خودمه       
                         
 

 
comment نظرات ()
 
 
خودمون
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۸
 

یک قاچ انبه ی رسیده

مثل  گاز زدن یه تیکه از بدن یه ادم ه

پوستشو زیر دندونام حس می کنم کپ پوست خودمون ه . فضا خیلی روشن ه . آنقدر که نور مثل یه مه مزاحم ه

موسیقی متن به شدت جذاب است . آنقدر گیرا که فکر می کنی حتما چیزی قرار است نا شناخته بماند

فریب ها اونقدر اشکار اند

 .........که تو از خودت غافل میشوی

 The endless river


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی عاليه
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٧
 

 داشتم فکر میکردم که من اصلا با زیر اب رفتن اثار تاریخی مسله ای ندارم . اصلا چرا باید مسِله داشته باشم؟اصلا چرا باید مسله داشته باشیم؟

تو سرزمینی که چن سال پیش استاندار ایلام میگه نگران جذب توریست نباشید که داریم چنتا اثار تاریخی میسازیم . یا  مملکتی که وقتی کاغذ گرون میشه همه نگران گرانی ساندویچ میشن نه کتاب . چون دور ساندویچ کاغذ میپیچن

مملکتی که میخواسته در تاریخش با تخت جمشید خاک برگ درجه یک بسازه . وقتی رو عالیقاپو عکس اون دو زوج خوشبخت رو کنده کاری میکنن.

مردمی که بهترین شاهنامه هاشونو برادران روسی براشون تنظیم میکنن . جایی که مردمش به جز  5 و 13و40و72و15.5(سود بانکی) و350(قیمت ازاد بنزین) عدد دیگه ای نمیدونند

            همون بهتر که پاسارگاد بره زیر اب تا واسه هزاره ی بعدی دست نخورده و سالم باقی بمونه

ما نباید این شانس را از نوادگانمون بگیریم. اونا که نمی تونن مثل ما فرت و فرت اثار تاریخی بسازن

اصلا تا اون موقع سد سیوند هم میشه اثار تاریخی  و اون موقست که نور علی نور یا بهتر بگم خر تو خر میشه. چون میان یه سد دیگه میسازن  و خود سیوند رو هم میبرن زیر اب تا واسه هزاره ی بعد اش دست نخورده بمونه

و میشه نتیجه گرفت اینجوری تا 3000 سال دیگه ایران میره زیر اب و برادران افغانی عید خشروز(خشخاش+ نوروز) میان با جت اسکی هاشون  تو سواحل اقیانوس ایران خوشگذرونی

             محشله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نخوان
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٦
 

مردمی   که نمی خواهند بیدار شوند .

ترسیده های مرده نمای مسخ .

من دین نمی خواهم من دین نمی خواهم

 من  ترس و تعصب نمی خواهم . من هشیاری هم نمی خواهم .

 ازادی می خواهم .

فقط هر روز بیشتر سرزنش و ترد می شوم .می گویند من توان اندیشیدن ندارم . گویند که من مسخ شده ام

 چه  بگویم من؟

چه بگویم من؟

سکوتی برنده در سینه ام جولان میدهد  . چشمانی بی حرکت  

و اندیشه ای پیچنده  همانند مار می گزد

پشیمانی پیدایشی نا خواسته 

تقلایی مداوم برای رهیدن . پیله ای مکعب دنیای من است

در اینجا هنر گناه است

جادو دین است

مرگ تولد است

دانه های ساعت شنی هر کدام ساعتی غول پیکر اند . گلوی ساعت شنی شکنجه سخت گرفته است

انسانها ترکه های خشک اند

قارچ های زاد و ولد

التهاب فضا استخوان ها یم را شکسته است

خون اب اراده جلوی فریاد پشیمانی ام را می گیرد

 

 

                   

                                                                      تقدیم به یکی از بد ترین روز های زندگیم:

                                                                                             امروز


 
comment نظرات ()
 
 
درونم را به حراج می گذارم
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٥
 

امروز رفتم پایین شهر . مرکز شهر . همون بافت قدیمی و مذهبی همراه با پیچیدگی های ناقض خودش  .

امروز فهمیدم مدتی  ه که از غذا خوردن لذت نمی برم

چن شبه که خواب گربه ی زیبایی رو میبینم که تو خواب هی میزنمش و پرتش میکنم  و لهش میکنم ولی اون هیچ وقت نمی میره  .معمولا وقتی  اعصابم خورده یا این خواب رو میبینم یا خواب میبینم یه ادم لاغر قد بلند که  پای چپ  و دست راست و چشم چپ نداره  با اون عصای چوبیش چنان با سرعت تو شب  دنبالم میکنه و اون دست های استخونیش و ناخن شکسته اش  رو سمتم پرت میکنه که وقتی از خواب میپرم خوشحال میشم.

 زندگیم شده چهارتا دوست نصفه نیمه  و مترو و یه اتاق 12 متری  و فکر و کف دستم و لحظه ای با پریسا.

 من همسایه ی طبقه ی سوم فکری جامعه ام  باهاشون 22 سال زندگی کرده ام هیچ وظیفه ای جز سکوت نداشتم . یه مشت ادم بوالهوس  مسخ  پای تا سر شکم  که با اعتقاداتشون نان میخورند

ادمهایی که اندیشه در میان انها همچون جذام است. ادمهایی  به عمق 2 بعد . همیشه من سرزنش میشوم چون انها فکر نمی کنند تا تغییر کنند. انها جماعت بسته ای اند ولی زیاد بودنشان باعث میشود دنیای من هم بسته شود .

وقتی میرم قعر پایین شهر  نهایت حیوانیت بشریت رو درک میکنم . خزیدن برای چریدن .ادم هایی که  چشمانشان مثل چشمان میمون است . چشم هایی قهوه ای و فقیر

یک مشت لوله ی گوارش قطور با 4 تا دست و پا کنار ان                به هم میلولند .

هر جا برم همینه . بشریت   .

 امیدوارم خدای توهم شان در جمعیت تنها شون کنه

                                    

                                                                               

                                                               


 
comment نظرات ()
 
 
عدد
نویسنده : ehsan - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤
 

سر کلاس معارف حوصله ام سر رفت . واسه همین یه سری محاسبه ی قشنگ کردم

 

  1_ با کار سالانه برای جا به جا یی امامه کل آخوند ای ایران میشه سالانه  حداقل 60 ملیون لیتر آب سد کرج رو جو ش آوورد( واسه همینه که خارج لباساشون ژیگولی ه چون بنزین ونفت شون کمه)

 

2_میزان چوب مصرفی برای ساختن میز و صندلی دانشگاه  برابر چوب یه درخت به قطر 2 متر به ارتفاع 

70 متر ه

 

 

میدونی چرا وقتی یکی و بوس میکنی احساس دوست داشتن و ارضا شدن میکنی ؟

 چون به خاطر خلا ایجاد شده توی فضای دهنت . خونی که میخواد به سمت مغز بره  به جاش میره سمت دهنت و واسه همین اکسیژن کمتری به مغز میرسه  و در نتیجه دچار یه خواب یا خلثه ی ضعیف میشی که باعث میشه فکر کنی این جام می بوده که نوشیدی و مست و ملنگ شدی . آخه ادم به این عشق های الکی چی بگه؟


 
comment نظرات ()
 
 
خود نمايی
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳
 

از بچه گی همیشه سه رسالت بزرگ بر عهده داشتم  ۱ـ گل بازی ۲ـ نقاشی ۳ـگل وگیاه و حیوون دوست داشتن . یه گل خونه ی کوچیک زیر کتاب خونم دارم که البته الان یه سالیه که ازمایشی ه. اخه قبلا تو پاسیو ه خونه کلی گل و گیاه داشتم که هفته ای سه بار مامان و بابام و پریسا  با توجه به یه هفته پیش خودشون میرفتن به گل ها اب میدادن . از همه بد تر اینکه مامانم با  اب داغ به گل ها اب میداد که باعث شد دیفن ام زودتر از همه بپزه . فکر کن این سه تفنگ دار انقدر به کاکتوس هام اب میدادن که همه ی کاکتوس هام تو گل فرو میرفتن. حالا .... الان یه قمری اومده تو پاسیو لونه کرده . هر روز که میبینمش دلم میخواد برم رو لبه ی پنجره لپش رو ببوسم 

                  

اینا یک سال ه که اینجان   (با نور لامپ)        

                                           

عکسهای جدید کف دستم رو هم میزارم  

                                                                               

                                                                        

                                                                                                      سیب ه

 هنر نمایی با چاله ی اب و  پا

                                       


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢
 

اینا نقاشی هایی که کف دستم میکشم و به شدت از این کار لذت میبرم( مازو خیستم)

                                                         

                             

                                                    

                                

                                                                    
                                                                        
   

                                                                                                    

  (ایده ی من و پریسا)                                                     
   آقای سر آشپز
                                                   


 
comment نظرات ()
 
 
امتحان
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱
 
امروز امتحان حالت جامد داشتیم و واقعا اسم ( حالت جا اومد؟) براش اسم بهتری ه

سعی میکنم خیلی زود چنتا از نقاشی هام رو  بتپونم به دیوار اینجا

امروز فهمیدم  دارم تنها میشم تو دانشکده . همه خواهند رفت


 
comment نظرات ()