هیزم

 
نخون
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱
 

اینجا مینویسم چون تا حالا به هیچکی نگفتم و دلم خیلی پر ه . نه اینکه دنبال نوازش باشم  , واسه اینکه یه فضا برای خودم دارم که میشه توش داد زد .

دیروز رفتم نمره ی توابع مختلط رو دیدم . میدونستم که خوب نمی شم ولی نه انقدر . رفتم با استادش حرف بزنم  . وقتی رفتم تو اتاقش به جز سلام بقیه حرف هاش مثل این بود که یه سگ خیس رفته تو اتاقش  . به بد ترین شکل ممکن بی محلی کرد . مثلا استاد ریاضی بود ولی یه ذره هم منطق و استدلال سرش نمی شد . در تمام طول بحث  ای که هی توش بیشتر خورد میشدم سعی کردم لااقل با ادب باشم ولی استاد هی می گفت, ببین شما بی ادبانه گفتی ! من با ادبابه میگم و....

ترمی که من توش می تونستم یه معدل توپ بگیرم و اپلای کنم  , این استاد با اون امتحانش و این جور نمره دادنش که منو انداخت  حسابی به گند کشید . به گند کشید . هیشکی هم نبود که ببینه  .در طوله بحث فهمیدم که افکارش نازیسم پنهان اند . چون هی میگفت شما که فیزیکی ای چرا میای ریاضی بر میداری . بعد ن که نمیتونم با بی عدالتی به شما نمره بدم ولی به بقیه ندم

وقتی داشتم میومدم بیرون گفتم . من نه تنها نمی فهمم شما ریاضی ها چی میگید  بلکه نمی تونم مثل شما ها یه اثبات و حفظ کنم و نمره بگیرم . اثبات برای اینه که آدم یه بار ببینتش  .  بعد هم نحوه ی امتحان گرفتن اینجوری که باید هر چیزی رو حفظ کنیم  بی عدالتی ه .

جدا دیروز حالم ازین سیتم به هم خورد . همیشه تو شریف خرخون ها جلو تر اند . من اثبات حفظ نکردم  ولی یه مسله رو که همه تو یه صفحه یا یه صفحه نیم حل کردن رو من تو نصف صفحه حل کردم و همه کف کردن   . البته یه خرخون دیگه هم نمرش خیلی کم شد . از طرفی استاد هم لج کرده

یه ماشین , یه مموری کارت گوشتی که  فقط خوب حفظ میکنه  .

حس من بعد از اون همه خوندن و بلد بودن مثل ه اینه که بچه ام مرده

یا مثل یه پاک کن که رو اسفالت کشیدنش و یه طرفش رفته  و داغ شده

2)      با این دلتای دیراک وسط نمره های این ترمم نمی دونم چی کار کنم

3)      خسته ام  شاید نباید همه چیز رو جدی بگیرم .

انو    انوشه بهم میگه تو همه چیز رو الکی جدی میگیری .

                    


 
comment نظرات ()
 
 
سايت . ۹ صبح
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠
 

ایمجین!!

عصر تو یکی از جزایر گالاپاگوس بین جنگل و ساحل نشسته بودی . آتیش کنارت بود . ماهی کباب شده میخوردی . لای انگشت هات شن میرفت . خرچنگ ها با اون بیل بیلک هاشون میرفتن اینور اونور . پرنده ها تو هوا جیغ جیغ میکردن . نسیم  خنکی خیلی آرام بوی دریا رو میوورد . هر وقت میخواستی میتونستی تو دریای مرجانی گرم و کم عمق شنا کنی . لاکپشت ها هم آدم حسابت نمیکردن!!!!!

                          

                            

                          


 
comment نظرات ()
 
 
آلبینونی
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٦
 

. اینو خیلی وقته میخوام بنویسم و یه یه سالی میشه که بهش فکر کردم . یه داستان کوتاه ه از زندگی. از زیبایی شکنی آدمها . از گند گنده ی بشریت

هیچ کسی تو زندگیش نبود . تنهایی بخش زیادی از زندگیش بود . در کل با همه مهربان بود ولی تنها با عده ی خیلی خیلی کمی در طول زندگیش احساس راحتی میکرد

چیزی که همیشه در دوست شدن با کسی برش اسرار داشت , چهره اون آدم بود .انگار یه حس فرا طبیعی و یا یک تجربه ی طولانی بود . از روی چهره میدانست روبه رویش چه کسی ایستاده . خوب است یا بد . مهربان است یا نه . به چه فکر میکند و اصلا ارزش دوستی را دارد یا نه . تا آن وقت یک بار هم اشتباه نکرده بود . خیلی بر این حس خود امیدوار بود . به خدا و ایمان , اعتقادی نداشت ولی فکر میکرد این حس او فرا طبیعی است . بار ها شده بود که با کسی شروع به گفتن جمله ای کرده بود .انگار که در سر آن کس هم حضور داشته است .همیشه با خود فکر میکرد که بیماراست و خود نمی خواهد بپذیرد .

خود را خوب می شناخت و ولی باز هم از عاشق شدن می ترسید . بارها در خواب دیده بود که در محیطی سرد , نیمه تاریک و آبی رنگ معلق است و فرشته مانندی در حالی که رو به روی او ایستاده به او میگوید : تو تنها یک بار عاشق میشوی . یک بار

بار ها اتفاق می افتاد که صبح ها با این جمله از خواب بیدار می شد و به دانشگاه میرفت . سر کلاس هایش چهره ی فرشته را میدید که آن جمله را به او میگوید .

شب ها وقتی از پشت پنجره عظمت شهر را میدید آنقدر این جمله را باخود تکرار میکرد تا خوابش ببرد و باز همان خواب را میدید

هر قدر که بیشتر پیش میرفت تناوب زندگیش کمتر میشد گویی که پیغامی برای او داشت .روزی آنقدر مسایل در سرش تاب خوردند که و اورا غمگین کردند که بی اختیارفقط به دنبال لذت بود .هر کاری میکرد تا کمی راحت تر شود . موسیقی , فیلم , خوردن ولی هیچکدام لذت بخش نبود .به فکری افتاد که تا به حال در سرش نبود . بعد از کمی کلنجار با گذشته ی خود به شبکه ی جهانی و کل محض پیوست و به یکی از سایت های پورن رفت . برایش لذت بخش بود وسعت آرامش و لذت او با زیاد شدن صفحه ها زیاد تر میشد . در اوج لذت خود تصویری را دید , انگار که زمان سکته کرد . منجمد به یک چیز مینگریست . تصویر همان فرشته درآن سایت بود . از میان آن همه تصاویر فقط آن عکس را میدید . از چهره ی عکس می فهمید که اون آدم خوبی است , سختی زیاد کشیده , این زندگیش را نمی خواهد و و و ...

این حسش در باره ی چهره ی آ ن عکس هوس نبود . هم از درون خود خبر داشت و هم ازدرون چهره .انگار به همه چیز ایمان آورده بود . او عاشق شد . ولی کاری نمی توانست بکند . معشوقش اسیر بود . اسیری بی هویت در مکانی نامعلوم . عشق و غم او را در نوردیدند . پوچی همه چیز به او اثبات شد بود . در خود فرو ریخت و آوارش عقل او را زنده به گور کرد.از گلدان گل آبی کوچکی را کند و در میان دو انگشت خود گرفت . در حالی که به موسیقی آلبینونی گوش میداد و به گل کوچک مینگریست با کارد میوه خوری مچ دستش را برید . دستش گرم شد . انگشتانس سرد شدند سرش کمی گیج رفت . همچنان که گل در میان انگشتانش بود سوار بر قایق سرگیجه در دریای موسیقی بالا و پایین میرفت و تکان میخورد .خودش بود و چهره .

دیگر حاشیه های دیدش تارو تیره شده بودند . نگاهش را از چهره به گل تاباند . در میان لالایی موسیقی آن قدر به گل نگریست که دیگر چشمهایش هیج جایی را ندیدند و ضربه ای بر دستش حس کرد و قبل از اینکه موسیقی تمام شود , تمام شد


 
comment نظرات ()
 
 
هومشمندی
نویسنده : ehsan - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٥
 

intelligence is dangerous . intelligence means you will start thinking on your own

you will start looking around on your own . you will not believe in the scriptures

you will believe only in your own experience

زندگی ات تلخ میشود اما شیرین تر است                                                                         


 
comment نظرات ()
 
 
نداره
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢
 

 

تابستون شده بود و قطعه های یخ قطب جنوب داشتند از هم جدا می شدند .پنگوین ها تو ساحل به بچه هاشون قضا میدادند. یه سری جوجه هاس خاکستری کرکی .قطعه یخی که جوجه ها روش بودند شکست و آرام ...آرام  از پدر مادر هاشون جدا شدند . آسمون آبی , دریا آبی , یخ سپید  و قطور زیر پاشون همین جوری آرام از ساحل دور میشد . جوجه ها فقط نگاه میکردند .

یک ساعت بعد روی یه قطعه یخ وسط دریا , توی یه محیط ساکت  جوجه ها فقط به همدیگه نگاه می کردند . قطعه یخ آنها به سمت استوا در حرکت بود . چند ده تا جوجه رو یه یه قطعه یخ .

 

 

وقتی این صحنه را دیدم می خواستم بزنم زیر گریه . نه به خاطر جوجه ها , به خاطر اینکه از دور مثل یه سری آدم بودن که رو یخ  , منتظر آینده بودند . یاد خودمون افتادم

 

دلم خیلی خیلی  سوخت  ولی اندفه هم واسه پنگوین ها وهم واس خودمون


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢
 

                             مرا!

                     گاو

           کنید 

 رها


 
comment نظرات ()
 
 
چنتا نقاشی
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩
 

 برای  این   نقاشی هیچی نمیگم  . خودت هر چی فکر میکنی  بگو . بعدا من میگم

سر  این  داشتم به زندگی فکر میکردم . این یکی رو هم باز چیزی نمیگم

از  این   هم تو جامعه زیاد ه

 این  دو تا هنوز هم کامل نشده اند

 زندگی   .اینو ۱۸۰ بچرخونید و دوباره ببنید(لطفا) 

 رسانه ی ملی . تلویزیون شبیه ه یه ماشین لباسشویی ه که مغز رو میشوره (همه جا)


 
comment نظرات ()
 
 
خدمت به حذب
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۸
 

دوستم داره ازدواج میکنه . پسر همسایه بغلی ازدواج کرده . پسر دوست بابام داره ازدواج میکنه . اونکی دوستم داره ازدواج میکنه . دختر همسایمون داره ازدواج میکنه  . پسر همسایمون ازدواج کرده . خلاصه در یک گوی بسته به شعاع 2 رابطه  هر چی جغله هم سن من هست داره ازدواج میکنه . حالم داره به هم میخوره

الکی عاشق میشن . الکی ازدواج می کنن . الکی جدا میشن.

 

نه اینکه بدم بیاد یا رد کنم ولی حالم داره به هم میخوره .  به خودم که فکر میکنم میبینم یه مهد کودک کودک درون دارم که هیچ کدومشون هنوز آدم نشده اند به کدومشون میتونم اعتماد کنم تا ادعا کنم؟

 

حالم داره به هم میخوره از این راز بقا . از این هرمون رشد . از این هیولای هوس درون پوست و از این پوست های آفتاب ندیده و آفتاب نسوخته   


 
comment نظرات ()
 
 
بی نام اعلا
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٧
 

امروز رفتیم IPM ریاضی چون یه مراسم موسیقی ایرانی واسه ی تعدادی فیزیکدون خارجی بود.

یه جای خوش و خرم تو نیاوران که ماله مرحومه ی ملعونه حاج ملکه الدوله فرح بوده .

کل مراسم یه طرف .ویولون زدن دکتر راهوار یه طرف . اول که یادش رفت آرشه روو سفت کنه و همین جوری شل شل با چوب رو سیم میکشید . ۳ بار هم موسیقی از دستش در رفت . موقع آرشه کشیدن هم با تمام هیکلش رو ویولون دورخیز میکرد  خلاصه اینکه ته سالن از خنده مرده بودیم .اجرای مرغ سحر رو که دیگه نگو......

خلاصه اینکه بعد از سه روز خر خونی یه روز خوب  و پر خنده و .. رو با دوستام داشتم .هر اتفاق خوب یه بار می افته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
غرغر های مدون
نویسنده : ehsan - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٦
 

حالت جامد . توابع مختلط . حالت جامد . توابع مختلط . حالت................

سه روزه کارم شده این ها . دیگه دلم میخواد مداد رو بکوبم تو سرم  . شاید کتابا مو آب پز کنم  بخورم . یه سه چهار کیلو کتاب میشن . میگم  چرا به ما هارد اکسترنال وصل نمیشه؟ 


 
comment نظرات ()
 
 
مردم مردم
نویسنده : ehsan - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٤
 

اکثرا همه جای دنیا مثل ایرانه فقط سطح خرانگی شون ممکنه پاین تر باشه .نه این که من خودم عقل کل ام .حتی خودم میدونم که وقت هایی هست که خودم هم مثل این نقاشی ها یا مردم میشم

یه زمانی میگفتم من اگه اپلای کنم فقط به این خاطر ه که میخوام بهتر درس بخونم و آدم بزرگی بشم . الان میگم من اگه اپلای میکنم واسه اینه که میخوام اول از این همه غصه و جوش خوردن واسه مملکت و مردم و بدبختی کشیدن های بی مزد فرار کنم , بعد درس بخونم

به مامانم میگم من اگه الان دختر بودم به اولین خواستگاری که از خارج میومد جواب بله رو میگفتم . اغراق هست ولی نهایت بدبختی که آدم مجبوره از خونش بره

 در راستای این دو روز تعطیلی

شهروند ایرانی(عکس)

شهروند ایرانی خوب

قصد توهین نداشتم.


 
comment نظرات ()
 
 
من گاو
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٢
 

گاو درون من بیست و دو سال است در باتلاقی تقلا میکند. مدتی است طولانی احساس خستگی می کند

گاو درون باتلاق من در خاطره ی کوتاهش بودند کسانی که برای آن ها تقلا میکرد .اما تعدادی از آن ها نیز در پشت مه در باتلاق محو شدند

این گاو با بغضی گرم و استوار اندام ستبر خود را تکان میدهد


 
comment نظرات ()
 
 
کليک کن
نویسنده : ehsan - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠
 

   زیبای بی عقل                                                


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧
 

ادم ها میرسن به من .تر مز میکنن . بعد دوباره گاز میدن میرن. فقط خط ترمزشون میمونه

                               


 
comment نظرات ()
 
 
تناوب ۵۱۳۳۸۲۱۰۷۷۰۳ ام
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٦
 

یک شنبه  ساعت ۸ صبح   عشق آباد مزار شریف

الان من اینجا توی سایت نشستم . ساعت ۹ ادبیات دارم .

احساس خستگی میکنم (انگار تو ی پاهام زهر تزریق کرده اند) . از این تناوب های کوتاه شونده ی روزانه . از همی چی . از یه روز دیگه که باید یه سری آدم کاکتوس مانند  رو به آغوش بکشم .


 
comment نظرات ()
 
 
سری ۳
نویسنده : ehsan - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٥
 

قورباغه ؟

زن رنجیده و مرد پشیمان

پمپ بنزین

اینو !!!!

خیلی ها 

دکتر قلب

ای نم یه سری دیگه . لطفا دومی هرو خوب نگاه کنید


 
comment نظرات ()
 
 
آهن پاره
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢
 

در لوله های تو در توی کارخانه ی سرم , در قسمت فاضلاب , پوشک بچه ای گیر کرده  و هیچ کس نمی تواند کاری بکند , باید به فشار پساب روزگار امیدوار بود

 

 باز شو دیگه لعنتی


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢
 

از این به بعد این جوری نقاشی هامو میزارم اینجا تا صفحه سنگین نشه . روش کلیک کنید

شوخی با اسکنر

نترس  اندیشه کن

 این چیز هایی هم که واسه عکس ها مینویسم لزوما اسمشون نیست . اصلا اسم ندارن .هر چی میخای بهشون بگو


 
comment نظرات ()
 
 
سری ۲
نویسنده : ehsan - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱
 

پیام (اونطور که بچه ها میگن)

حلزون بی صدف

عشق یا جنس؟

در کنار هم بودن دو انسان

سه بعد دروغین . همش در همون دو بعد صفحه است . دنیا دروغ ه

انسان در حال اندیشه

دوست داشتن . من و یکی...

شوگولی۱

شوگولی ۲


 
comment نظرات ()