هیزم

 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥
 

نقاشی ...

زیبای باهوش ( این همون پایینی هست که نمی یومد)

شترمرغ

جماعت

توبه

         


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤
 

واسه این کشیدم که  ... که ... که تنهام. دارم تنها میشم


 
comment نظرات ()
 
 
خط خطی
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳
 

اول اینکه عاشق نشده ام و حس خاصی منو تحریک نکرده . فقط زیبایی ه کسی در گلویم گیر کرده .

این چنتا نقاشی یه جور کشمکش درونی هستند   که در طول اینها  من خودم رو  هی بهتر میشناسم

 بعدا دلیل این پسوند های بعد از زیبا رو میگم

زیبای باهوش

زیبای با هوش

زیبای مهربان

زیبای سنگین

زیبای آرام

درخت و  آفتاب  ( این رو ۹۰ درجه ساعتگرد بچرخون و دوباره ببین)

زندگی

استرالیقا

پبتو

این ( سعی کن باز دو  نفر رو  ببین)


 
comment نظرات ()
 
 
جر وا جر
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸
 

امروز فکر میکردم  واقعا من میخوام فیزیک  , اون هم از نوع ذرات و هیگز و... بخونم  . یا اینکه یه نقاش یا موزیسین یا یه چیزی در ارتباط با هنر بشم .مسیله اینه که من کاری رو که شروع کردم باید تا ته برم  و دوم اینه که فکر میکنم  اگه به صورت آکادمیک بخوام دنبال هنر برم همین بلایی سرم میاد که تو فیزیک سرم اومد . نقاشی و  خطاطی  و پیکر تراشی  و... پیش من مثل یه معشوقه ای  اند که هر وقت میخوام  میرم توی باغشون و زیر درخت آرامش باهاشون مغازله  و عشق بازی میکنم .  وقت هایی که خیلی شادم یا ناراحت  یا ویولن میزنم یا نقاشی و... میکنم ولی هیچوقت نرفتم یه مسیله ی  فیزیک حل کنم .

آخه بدونیم که چی ؟ که تهش یه بمب بسازیم بندازیم سر طبقه ی رنجبر جامعه ؟ که طبقه مرفه با تو پول پارو کنند ؟که منم بشم یه چیزسنج  توی دست مردم متعصب ؟

آرزو م اینه که  یه فیزیکدان و ویولونیست و نقاش و  پیکر تراش تاپ بشم  و وقتی پول دار شدم برم یه زمین بزرگ بزرگ تو یه جایی مثل گالاپاگوس یا ماداگاسکار بخرم و با همسرم اونجا زندگی کنم تا بمیرم . تمام کارهام رو هم میگم  یا بسوزونند یا  یه بخش بزرگی از پولش رو خرج مردم بدبخت کنند  . به جز خانواده ام هم کسی حق نداره بیاد سر قبرم  و درو رو بر قبرم تا میشه باید گل و چمن و گیاه کاشته بشه  .

                           همه اش توهم است  فقط ! گریه ام میگیرد که نه آمدنم  و نه رفتنم آنگونه که میخواهم نیست

                                                      خودم هم آنگونه که میخواهم نیستم

خوش به حال گربه ای که حتی گرسنه  در گر مای ظهر زیر سایه ی ماشینی  مستهلک لمیده است


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

تا حالا مرض دیتا گرفته ی ؟

از هرچیزی هر چقدر که میتونی جمع میکنی .  مثلا تو کامپیوترم 300 گیگ فیلم و عکس و ام پی تیری  و.. دارم ولی بازم فیلم و.. جمع میکنم . تا این حد که نمیدونم دیگه چی تو کامپیوترم دارم .

با خودم هم همین کار رو کردم . انقدر فیلم از کارگردان های مختلف دیدم که تو این 6 ماه آخر که درست فیلم ندیدم همرو با هم قاطی کرده ام .

انقدر درس میخونم که قاطی میکنم واسه همین معمولا فکر میکنم مثلا کوانتوم بلد نیستم !

شاید واسه همینه که نمیتونم کلاسه شده حرف بزنم . 

نمدونم ولی  شاید همین مفمو ه که آدم هرچی دانا تر میشه بیشتر احساس نادانی میکنه . من فکر کنم من اینو به همه چیم تعمیم داده ام با این تفاوت که دانایی ای در کار نیست

 بهم میگن داده های تو از هر نوعی در اردر گیگ ه  .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٢
 

آخر کلاس ادبیات به معصومی همدانی گفتم  چنتا کتاب خوب بگید که آگه در طی چن سال خوندیمشون  , حرف واسه گفتن داشته باشیم

او ن هم اینا رو گفت :

مثنوی    ( اگه وقت نکردی   لباب مثنوی  : ملا حسین کاشفی)

شاهنامه  ( خلاصه ی شاهنامه : منتخب فروغی  یا کتابهای جدا در باره ی رستم و سهراب , و...)

دیوان شمس  ( یا گزیده ی دیوان شمس  از دکتر شفیعی کدکنی)

دیوان حافظ

بوستان و گلستان ( چاپ دکتر حسین یوسفی)

اگه خواستی  خمسه ی نظامی رو هم بخون

دون کیشوت (حتما دو بار بخون)

سرخ و سیاه

فلوبر     مادام بواری

ابله   ( ترجمه ی سروش حبیبی)

برادران کارامازوف ( ترجمه ی صالح حسینی )

آنا کارنینا  ( ترجمه ی سروش حبیبی)

اگه خواستی  غرور و تعصب   جین اوستین ( ترجمه ی  رضا رضایی )

شازده کوچولو       حتما بخون

کارهای شکسپیر    حتما بخون     هملت : ترجمه ی به آذین  . مکبث : آشوری .    اتللو : ناصرالملک همدانی)

پیرمرد و دریا  ( ترجمه ی نجف دریابندری)

خشم و هیاهو 

داستان ها ی کوتاه  چخوف  ( ترجمه ی استپانیان)

داستان های کوتاه  همینگ وی رو هم بخون

باغ آینه ی شاملو

آخر شاهنامه         اخوان ثالث

تولدی دیگر         فروغ فرخ زاد

حجم سبز            سپهری

کارهای نیما 

آقای رییس جمهور         آستوریاس

کتابهای کارلوس فونتس

کتابهای ماریو بار گاس یوسا

سیری در ادبیات غرب     ( پریستلی؟!)

ده رمان بزرگ              سامرست موآم

آثارو کتابهای نابوکوف

آثار امیل زولا

بینوایان                      ویکتور هوگو
 
comment نظرات ()
 
 
د ي و ا ن ه
نویسنده : ehsan - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩
 

گاو نا امید من . امیدوارانه نهایت تلاشش را میکند . شاید شب ی .... ... .. .  .  .   .     .      .     .   

زندگی نا مرد اینقدر کیش نده بذار من هم یه حرکت بکنم . صفحه را به خون کشیده ای


 
comment نظرات ()
 
 
ارفعی
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦
 

دو روز کنفراس ذرات بنیادی تو دانشکده بود که دکتر ارفعی ترتیبش رو داده  بود . جدید ن ها که پیش استاد راهنمام که همون دکتر ارفعی ه  میرم . وقتی بهش میگم میخوام  های انرژی بخونم  زود میگه برو اکسپریمنتال بشو .جدید ن ها خودش هم خیلی به اکسپریمنتال علاقه پیدا کرده .

با سرن هماهنگ کرده بود و دو تا محقق و استاد رو به کنفرانس دعوت کرده بود

دانیال : فرانسوی بود و انگلیسی حرف زدنش به لهجه ی اسپانیولی داشت و خیلی با صفا بود

خواکیم: آلمانی بود و تو دزی کار میکرد

دکتر محمدی هم از فرمی لب اومده بود و واقعا من واسه انگلیسی حرف زدنش میمیرم . نوتبوکش هم اپل بود

کنفرانس خیلی خوبی بود  . دکتر خیلی واسه ی بهتر شدن اوضا از طریق آموزش  تلاش میکنه . اونجا هم یه کاری میکرد  تا بچه ها با این استاد ها رابطه پیدا کنند و ما هم کلی با خواکیم حرف زدیم .

من داشتم با دکتر ارفعی حرف میزدم که دانیال اومد  . بعد دکتر منو معرفی کرد . آقا من همین جوری نمی فهمیدم دانیال چی میگه حالا فکر کن با هاش دارم حرف میزنم . کلی وراجی کردو هی تلفظ هارو وسط حرفاش اشتباه می گفت و منم هی فکر میکردم که این لغت ه که این گفت چه لغتی ه . هی خدا خدا میکردم بحث سنگین نشه که حتما یه گندی میزنم . ته حرفاش ازم پرسید . حالا که دکتر ارفعی میگه به ذرات علاقه داری  در آینده چی کار میخوای بکنی ! هر چی اومدم بگم از آینده ی بحث کردنش ترسیدم . واسه همین گفتم نمیدونم و پیچوندمش . بدیش این بود  که ارفعی فکر کرد زبانم ضعیف ه  .دیگه روم نشد بگم دانیال بلد نیست . مثلا تو کنفرانس دانیال داشت با محمدی حرف میزد .منم اون وسط بودم . میفهمیدم محمدی چی میگه ولی مال ه دانیال رو نمی فهمیدم .

کنفرانس باعث شد من یه دو روز خیلی به اون نمره ی گندم فکر نکنم و با ارفعی خیلی صمیمی بشم  . علاقه ام هم به اکسپریمنتال هی داره بیشتر میشه . و احتمالا ما این کاره بشویم
 
comment نظرات ()
 
 
درگيری از کودکی
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٤
 

دیروز مبایلم رو می خواستم بذارم رو سایلنت .دست کردم تو جیبم نبود ! . فکر کردم که از صبح که او مدم چی کار کردم . یادم اومد در حالی که رفتم تو سایت داشتم با مبایلم حرف میزدم .یادم اومد بعدش هم یه اس ا اس زدم ولی نمی دونستم به کی . انقدر به کار ها و جاهایی که تو اون دو ساعت انجام داده بودم و  رفته بودم مطمین بودم که شروع کردم همه جارو گشتم . همه هم به مبایلم زنگ زدن تا پیدا بشه . دلم فقط نگران اون رم ۵۱۲  ه توش بود .

خلاصه همه زور زدن تا پیدا بشه . منم کاملا مطمین بودم که باهاش زنگ زدم و کار های صبح یادم میومد

رفتم بشینم تو ماشین دیدم مبایلم رو صندلی ه . به جای اینکه خوشحال بشم بدتر ناراحت شدم که حتما یه بیماری یا شیزو فرنی ای دارم که فکر می کردم صبح در حال حرف زدن با موبایلم بودم .البته فکر نکردم   . واقعا این تصاویر تو ذهنم بود  عین واقعیت بدون خط و برفک .منضم و مرتب . خود واقعیت

وال پیپر کامپیوترم یه منظره با کوه و دشت و یه آسمون ه پر ابر ه . جند روز پش نشستم پا کامپیوتر . دیدم این ابر ها دارن حرکت میکنن . یه یه ثانیه طول کشید .

 دوبار هم اتفاق افتاد.

بارها میشه سر کلاس با شکل های رو تخته شکل و مجسمه و طرح تصور میکنم و انقدر غرق اینا میشم که مطلب از دستم میپره . مثلا ساده ترین و فریبنده ترینش یه عدد ۱ رومی ه که دورش یه دایره کشیده باشن . شبیه یه آدم اخمو ی بی تفاوت ه که زل زده  .


 
comment نظرات ()