هیزم

 
کفتر چاهی
نویسنده : ehsan - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳۱
 

اینجا ایران است .

صبح زود به خاطر یه امضا از دکتر ارفعی رفتر ای پی ام .دکتر نبود و من مجبور شدم جلوی در وایسادم . همین که وایساده بودم دیدم دستم همراه با یک ضربه ی آروم گرم شد . نگاه که کردم دیدم دست چپم که رو پام بود با یه محلول زرد با خورده های ارزن یا دونه امضا شده . سرم رو بالا کردم دیدنم چنتا کفتر چاهی دارن خودشون رو اون بالا میکشن که بهم امضا بدن . از طبیعت وظیفه شناس ممنونم.

دو ساعت وای سادم تا بیاد ولی اوستاد (الان فهمیدم) که مسافرت ه .

گوله اومدم دانشکده . اون خانوم مهربونه تو آموزش گفت که حالا حالاها واسه مرخصی وقت است . ولی معاون آموزشی میتونه برات امضا کنه جای استاد راهنما .

ما هم رفتیم دفتر ( یخچال) دکتر (شتر) مهدوی .دوباره شروع کرد به تیکه ی یخ انداختن و با تسبیح اش ور رفتن . هی زر زر زر تا رسید به اینکه چرا میخوای مرخصی بگیری . منم گفتم نمی خوام سرباز بشم . شروع کرد که ما رو بفرسته سربازی . منم دیدم اینجوری ه تا میتونستم براش خالی بستم . کار ریسرچ میکنم و سن بابام رو سه سال بالا بردم و اگه طول میکشید کم کم بد بخترین موجود روی عالم میشدم . خلاصه راضی شد برام امضا کنه . منم واسه ی انتقام وقتی بهم گفت بده که برات امضا کنم گفتم استاد حالا که وقت است میدم دکتر ارفعی امضا بفرمایند .

فکر کردم منم کبوتر بالا سرش شدم .

الان دارم فکر میکنم چرا سیستم اینجوری ه که باید دروغ بگم . یه چن وقتی بود دروغ نگفته بودم .


 
comment نظرات ()
 
 
خر آسياب
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩
 

بارها مقاله هایی نسبتن خوبی(در مقایسه با درکم) نوشتم که نمی دونم چرا هر بار پاکشون کردم و تو وبلاگم نذاشتمشون . این  یه عادت لعنتی من ه که مثل خرسی که بچه اش رو میخوره منم کار هام رو از بین میبرم و دلیل بلاگ داشتنم هم همینه که اون هارو زنده نگه دارم . این چیزی که این پایین نوشتم  چند تیکه از چنتا مقاله ام است .

وقتی به تاریخ قبل از ورود اسلام به ایران نگاه کنیم با وجود  زرتشت و میتراییسم و مهر یون میبینیم همه ی این ها بر یک پایه ی بزرگ سوار بوده اند . این پایه عرفان است و نه لزوما به معنی خدا شناسی و عروج بلکه به معنی خود شناسی و دستیابی به حقیقت .در تعابیر از عشق و روح این گونه یاد میکنند که . در ابتدا فقط روح( خدا ) بوده است و عشق از این روح بیرون می آید .وقتی عشق بر میگردد تا به چشمه ی خود بنگرد عکس روح (یا خدا که در واقع همان عکس رخ یار است) بر روی او میوفتد و او اینگونه رنگ  و هویت میگیرد و عاشق میشود .در راه رسیدن به خود این عشق او از خان طریقت باید عبور کند تا به حقیقت برسد . اولین شرط طریقت اینست که وجودت و غرورت بشکند ( چون باید شکلی نو بگیری) و آدم های مختلف  راه  های مختلفی برای این کار بر میگزینند . عده ای برهنه در میان جمع میگردند , عدهای سکنی و گوشه نشینی برمیگزینند و .. .. ولی چیزی که متداول است و در تمام این شاخه ها نفوذ داشته است , سجده بر خاک بوده است  چون خاک چیز پستی تلقی می شده است که هنگامی که معشوق پیشانی خود را بر آن میگذارد یعنی من در راه تو بهترین و والا ترین بخش بدن خود را بر پست ترین چیز میگذارم .این کار را بار ها در روز تکرار میکند .این حرکات  یهنی روزه داری و سجده و .. در ادیان کهن آسیا به شدت دیده میشوند .

داستان؟

داستان از این جا شروع میشود که مردم به تور ذاتی  به کمال گرایش دارند و وجود یک انسان عارف  تمام آنها را تحت تاثیر قرار میگذارد و آنها نیز می خواهند کامل شوند .

در ایران گذشته , مردم ی بودند به نام مهریون , نه به این معنی که خورشید را می پرستیدن بلکه برای دو عنصر طبیعت احترام بسیار قایل بوده اند .اول مهر که  چشمه ی کرما و زداینده ی تاریکی و نادانی است و دیگر آب  که مادر حیات است . به سبب اینکه عنصر آب برایشان خیلی مهم بوده است , مهریون معابد خود را در نزدیکی چشمه ها و در حفره های  زمینی ایجاد میکردند  . و چون در این حفره ها را کوتاه میساخته اند و یا درب حفره ی زیر زمینی در اصل تنگ و کوتاه است ( اشاره به زاده شدن) آنها در هنگام عبور مجبور بوده اند که خم شوند . در این معابد گودی وجود داشته است که در آنجا هم بزم داشته اند و هم رزم  . با گسترش این آیین در اروپا مسیحیت نو ظهور  متزلزل میشد پس پادشاه ی در اروپا تبلیغ کرد که مهریون شیطان پرستند و باید از بین بروند .آنها کم کم از بین رفتند و نشانه ها و تعابیرشان بر جا ماند که هنوز شیطان پرستان مدرن استفاده میکنند . با هجوم اسلام به ایران نیز قلمرو ادیان مختلف برچیده شد و جالب است که بعضی از این نماد ها برای هویت بخشی به این دین استفاده شده اند . برای نمونه  در مساجد ما هنوز بعضی از محراب ها فرو رفته اند  اینجا دو نکته است 1- این فرو رفتگی همان فرو رفتگی محراب و معابد مهریون و اشاره به در دل زمین بودن است 2-محراب از کلمه ی  مهراب یهنی مهر و آب ( دو ویژگی معابد مهریون) آمده است و شکل عربی آن است .

شاید به خاطر خفقان بوده است که اشکال و الفاظ دگرگون شدند . مثلا در ورزش زور خانه درب ه کوتاه و گود و حرکات همه بیانگر معابد مهریون اند که بزم و رزم را داشته اند ولی به خاطر آمیزش اسلام بارها بیان میشود که زور خانه مکان حضرت علی است و درب آن کوتاه است چون هنگام ورود خم شویم  و به علی یا چیزی دگر احترام بگذاریم و...و....

تمام این جایه جایی فقط برای به زنجیر کشیدن افکار مردم است  . یعنی به اسم عرفان و عروج , نماز و دین را به صورت  مذهب در قالب تعدادی اصول و فروع و  احکام شرعی بیان میکنند و با سدی از مسایل و فکر مشغولی ها نمی گذارند لحظه ای فکر کنند و آنها هم هزار ان سال این حرکت به دور سنگ آسیاب را تکرار میکنند . میگردند و مسخ می مانند تا بمیرند . (شاید ادامه دارد)


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩
 

حرکاتی حیوانی به اسم عرفان

جفتک هایی به نام عبادت

گاز گرفتن هایی به نام محاکمه

زندگی در آغل ای بو گندو به نام میهن


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٥
 
مثل یه ته سیگار له شده توی یه جنگل میون کلی درخت تناور که هنوز دود میکنه یا تا قبل از بارون کل جنگل را میسوزانم یا اینکه با اولین باران از بین میروم
 
comment نظرات ()
 
 
او
نویسنده : ehsan - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۳
 

تقدیم به اولین میمونی که شصتش فرق کرد (مرتیکه)

این داستان همه جاش با معنی نوشته شده . مواظب باش

سنگینی سردی در سرش احساس می کرد . از در بیرون آمد , کلید را در قفل در کرد و آن را بست .کلید در دستانش نیز سرد شده بود . سرش پایین بود و دستانش رادر جیب کت پوست خود کرده بود . سنگ فرش های خیابان قدم هایش را نا استوار میکردند انگار که نمی خواستند او جلوتر رود.مه رقیقی او را در آغوش می کشید و خودش بود و صدای پاشنه ی کفش هایش.تیرگی خاصی در فضا حس میکرد.خودش هم نمی دانست که به کجا می رود فقط میخواست راه برود.

صدای دیگری به گوشش نزدیک میشد. حدس میزد که دونفر دیگر نیز در مسیر او قرار دارند .برایش مهم نبود .رطوبت هوا پوست خشک او را نرم کرده بودواز این بابت راضی بود و همین رضایت میل به قدم زدن را در او بیشتر میکرد.اکنون صدای قدم ها و حرف زدن های بیشتری را میشنید.نگاهش را از سنگ فرش های تیره و خاکستری جدا کرد و سرش را بالا آورد .در میان مه ای که حال کمتر شده بود تن های سفید ی را دید که سر هایی تیره رنگ به آن ها وصل است . همان گونه مثل قبل راه رفت انگار که چیز ی ندیده است فقط میخواست بداند آنهایی را که دیده است چه هستند.آنقدر جلو رفت تا بتواند به چشم هایش اعتماد کند.درست دیده بود , تعدادی گوسفند که جلوی ویترین مغازه ها ایستاده بودند و با ولع تمام به غذا های درون آن ها نگاه میکردند.انگار که خود درون تنگی شیشه ای هستند.برایش مهم نبود, هیچ تفاوتی برایش نداشت . به قدم زدن خود جان تازه داد. انگشتان پاهایش کمی سرد شده بودند .به یک خیابان دیگر رسید و بدون تصمیم به سمت چپ پیچید . انگار که با دیوار دوست شده بود. هر چه جلو تر میرفت گوسفند های بیشتری میدید.بزرگ , کوچک, بره , سیاه , سفید ولی نه به هیچ کدام علاقه ای داشت و نه برایش مهم بود.در سرش با افکار سنگین خود میجنگید که سگی را دید که دستان گوسفندی را گرفته است و او را میکشد, حتی نمی گذارد گوسفند روی پاهایش به ایستد , آنقدر اورا نشسته بر روی زمینکشیده است که زانو هایش گلی و خون آلود شده اند.تنها طنین صدای سگ بود .تمام موجوداتی که آن جا بودند در صدای سگ حل شده بودند , فکرشان , صدایشان , اراده شان

سگ و گوسفند کم کم در مه رقیق به سفیدی ها رفتند و باز او ماند و هیاهوی دوباره ی گوسفند ها و اسب ها خرهایی که تعدادشان هر لحظه بیشتر می شد. نزدیک دیوار آجری قرمز حرکت میکرد . در میان ساختمان های خاکستری اتومبیل هایی نیز پس زمینه ی فعالیتهای شهر شده بودند .گوسفند ها و خر ها همچنان با دهانی باز , خیره به ویترین ها , دست های خود را بر شیشه ها می کشیدند .فقر شدید را در چشم های قهوه ای آنها میدید .چشمان قهوه ای و درشتی که کمتر پلک میزدند .در اتاق سرش فریاد می زد و پژواکش را در مشت سرد خود حس می کرد. سرش پایین بود و به سنگ فرش ها نگاه می کرد .در کنار چشمش گوسفند ی با پشمهای کثیف و گلی و خونین را دید که روی زمین دراز کشیده است و حتی توان حرکت چشمان خود را تیز ندارد . خواست کمکی به او بکند . با انگشتانش مسافتی را در جیب های خود دوید ولی چیزی نیافت .حتی از سرعت خود هم کم نکرد .چه فرقی می کرد برایش ! حیوان یا حیوانیت ؟ زندگی یا زنندگی؟ در انتهایش مرگ است .

صدای زمینه ای که لحنش هر لحظه عوض می شد دایم در حال بلند تر شدن بود . در میان مه صدایی بلند و مخلوط از جن صد صدا را شنید همان گونه جلو تر رفت . خوب میدید که رو باه ای  بر سکویی ایستاده و سخنرانی میکند. نمی فهمید که چه می گوید .ایستاد , بعضی گوسفند ها ورق هایی در سر داشتند و با سر هایی خم کرده به یک طرف سعی داشتند با یک چشم آن را بخوانند .می خواست به این وضعیتشان بخنند که چیزی جلوتر از درون خنده اش را سوزاند .هر از گاهی روباه چیزی می گفت و بخار دهانش بر روی سر گوسفند ها محو میشد و گوسفند ها نیز با صدای بلند چیزی را فریاد میزدند .بادی سوزناک تعدادی ورق را در پیاده رو به حرکت در آورد.

دو باره شروع کرد  به راه رفتن .انگشتانش سرد شده بودند و احساس گرسنگی می کرد.چشمهایش را بالاتر برد تا تابلوی رستورانی را ببیند . او هم کم کم داشت به ویترین مغازه ها گوشه چشمی نگاه می کرد تا شاید چیزی بتواند بخرد .از دور تابلوی بزرگی را دید که در باد می لرزید . انگار تکان خوردنش نیز بخشی از مسیولیت جلب توجه آن است.از میان گوسفندها آرام رد میشد و سعی میکرد کوچکترین بر خوردی با آنها نداشته باشد . بوی غذا را حس میکرد ولی نمی دانست چرا برایش خوش آیند نیست. به رستوران رسیده بود که دید گوسفندی به سرعت از رستوران بیرون آمد و ایستاد . سپس اتومبیل بزرگ ای جلوی او نگه داشت . گوسفند منتظر در ماشین را باز کرد و چیزی گفت و بعد چهار دست و پا بر زمین نشست. اتومبیل تکانی خورد و دستی قهوه ای لبه ی در آن را گرفت وبه دنبال دست , شیری با مو های آشفته از اتومبیل بیرون آمد .شیر بیش از حد از اتومبیل بالا تر بود . زیر پای شیر را دید که گوسفند با تمام توان خود ایستاده است و میلرزد.شیر آنقدر بر روی او ایستاد که دست های گوسفند خسته شد . نا گهان دست گوسفند بر روی زمین خیس سر خور و شیر در را گرفت تا نیوفتد .و گوسفند زیر پای او زبانش از دهانش بیرو افتاده بود و پشم های سینه اش خونی شده بود.شیر پوز خندی زد و پاهای خونی اش را بر روی فرش قرمز جلوی رستوران گذاشت.گوسفندی دیگر در را باز کرد و شیر به داخل رفت .

او جلوتر رفت , بوی تیز خون ,بینی و مغزش را برش میداد . با خود در این فکر بود که به رستوران برود یا نه! از پشت شیشه ی دودی و بزرگ رستوران به درون آن نگاه کرد . شیر , گور خر , حلزون , اسب آبی ,... همه آنجا پیدا می شدند .دستش را از جیبش بیرون آورد و دستگیره ی درب را گرفت . ابتدا سرمایش را حس کرد و بعد در را کشید .توده ی گرمی از هوای بو دار به  صورتش برخورد کرد. در میان تکه فضا های تیره و روشن یک میز دو نفره کنار دیوار را انتخاب کرد. رو ی یک صندلی رو به خیابون نشست و به شیشه ی  بزرگ خیره شد. صدای جویدن شیر و خندهی گور خر ها افکارش را می دریدند.

یک اسب آبی با قدم هایی سنگین و نفس هایی پر صدا به او نزدیک شد و چیزی گفت . ابتدا خواست بگوید ولی فهمید که نمیتواند , برای همین با دست اشاره کرد یه لیوان آب. به بیرون نگاه میکرد و گاهی سایه ی خوردن شیرو حرکات گورخر ها روی شیشه نگاهش را تغییر میدادند.خنده ی بلند گور خری مثل شیه ی آهن در فضا پیچید . و روی پنجر دید که شیر به آن ها نگاه میکند .

آن طرف گوسفندی به بچه اش کمک میکرد تا غذا بخورد . زیر گلدانی تعدادی سوسک دور تکه گوشتی حلقه زده بودند و روی هم می لغزیدند.اسب آبی آمد و لیوانی آب بر روی میز گذاشت و رفت . به لیوان نگاه می کرد, دستهایش را در چیبش فرو برد و پاهایش را زی میز دراز کرد .گار سون را دید که به طرف گوسفن و خانواده اش رفت و صورت حساب را به او داد . زن گوسفند دهانش باز مانده بود و مرد گوسفند با اسب آبی بحث میکرد .اسب آبی اشاره ای کرد و کرگدنی از آشپزخانه امد و هر سه گوسفند را به آشپز خانه بردند , در این میان تنها صدای ناله هایی میامد که او هیچ نمی فهمید.دوباره خنده ی یکی از گور خر ها بلند شد .شیر بلند شد و به سمت آن ها رفت . او تصویر گور خر ها را می دید که نشسته دارند به شیر نگاه میکنند . یکی از گور خر ها سرش را سمت شیر کرد و چیزی گفت , ناگهان شیر به سمت او حمله برد و گور خرها فریاد زنان از پشت میز فرار کردند . او هم خواست تا بلند شودولی ناگهان گور خر ها روی او افتادند . دستش را جلوی صورتش گرفته بود و هیچ نمی دید ئ تنها ضربه های سنگین را حس میکرد .لحظه ای گذشت و و کمکم دستش را از صورتش بر داشت , چشمانش را باز کرد. نور زردی از زیر پرده ی ماتی چشمانش را نوازش کرد.سقف اتو بوس را دید که که چراغ هایش نور رقیقی را در تاریکی رها میکنند . هنوز کنار دستی اش که توسط کسی محکم نگه داشته شده بود با کسی بگو مگو میکرد  و آن یکی لباس هایش را مرتب میکرد . پیر مردی به او گفت , تنها یک جرو بحث است . باز هم برایش مهم نبود. سرش را بر شیشه ی اتوبوس گذاشت و در میان بخار نفس هایش روی شیشه ی اتوبوس مردم را می دید که با لباس های گرم و پشمی , جلوی ویترین ها, مبهوط ایستاده اند و با ولع طمام به کالا های درون ویترین ها مینگرند .


 
comment نظرات ()
 
 
تن ها ماندم
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
 

             

الان چشم هایم بغض کرده اند و به هیچی فکر میکنم . تمام این سرم شده یه فیلم هشت میلی متری از خاطرات  که ته هر بخش هر کسی , قسمت خداحافظیش ه   . پیام که بعد از کلی صحنه توی فرود گاه  با چشمایی قرمز و گرم تو چشمام نگاه میکنه  . میثم توی طبقه ی چهارم دانشکده یه خداحافظی آروم میکنه و همدیگرو نگاه میکنیم . محمد تو خیابون ولیعصر , همدیگرو بغل میکنیم و دست همو فشار میدیم .

صحنه هایی از اینکه تو یک لحظه کلی خاطره و آرزو رو با چشمامون به هم میدیمو. دست فشار میدیم .تا شاید روزی .. ولی آن روز دیگر.......

نمی دونم نمیدونم چه جوری بگم . امروز محمد هم رفت .تنها ماندم .تنها ی مطلق  ..........................


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٩
 

اینا هیچ ربطی به هم ندارند

ببین


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٦
 

عدم قطعیت

باتر فلای افکت

برادر پتروچی

میرزا ستریانی

حاج منوهین

حاج اویستراخ

رفقا شوستاکوویچ و ماهلر و باخ و ویوالدی و ...

همگی مرا دیوانه میکنند


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٤
 

زندگی در درگاهی به نام شک , در میان دو سر زمین به نام های اعتقاد و بی

اعتقادی , در تیر رس مردمی متعصب و مهاجم .در کدامین زمان به کدامین مکان پا

خواهم گذاشت ؟ با تنی افگار


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٢
 

پیش در آمد .

خیابون پهلوی(ولیعصر) رو خیلی دوست دارم .هفته ای چنبار ازش رد میشم و هر وقت رد میشم اشتهام باز میشه . وقتی از این خیابون رد میشم احساس میکنم کوچیک شده ام و دارم میون دو ردیف کرفس تو مزرعه ی کرفس ها حرکت میکنم ( منظره ی درخت ها با تنه های سپید و شاخه های سبز) . منم که کرفس خیلی دوست دارم و واسه همین اشتهام باز میشه .

داستان:

امروز قبل از کلاس دو تا پیر زن مهربون رو که نمی تونستن سربالایی برن رو سوار ماشین کردم . کلی دعا کردند و من تو دلم میگفتم ای بابا دعا کیلو چنده .

همیشه قبل از کلاس زبان ام .از سمت جام جم به میرداماد راه میوفتم و با خودم اسپیکینگ کار میکنم  . از نگاه های عاقل در احمق مردم که بگذریم .من از این کار خیلی خیلی لذت میبرم . امروز قبل از کلاس از کوچه اومدم بیرون وگفتم که چقدر اینوری برم؟ یه بار هم اینوری برم . سمت شمال راه افتادم  هی رفتم و رفتم . از آجیل فروشی تواضع که رد شدم .یه لحظه صبر کردم و خلاف جهتی که میرفتم شروع به حرکت کردم (داشتم فکر میکردم که چرا برگشتم) یه دفعه صدای کوبیده شدن آهن اومد . برگشتم دیدم  دو سه قدم جلو تر از جایی که من برگشتم  یه چیزی شبیه دروازه ی آهنی با چنتا زنجیر افتاده زمین .مطمینا اگه راهم رو ادامه داده بودم مرده بودم .اونجا دو  سه  قدم از نقطه ی برگشتم جلو تر بود .

من چرا راهم رو عوض کردم امروز؟

چرا قبل کلاس اون خانوم ها رو رسوندم ؟

چرا برگشتم ؟من که وقت داشتم .

چرا زنده ام؟

این یه نشانه است یا یه تصادف و احتمال ؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٠
 

 (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü)

 (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü)

 (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü)

 (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü)

 (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü)

 (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü)

 (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü)

 (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü) (Ü)

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۸
 

 

الان سه روز میشه که همه رفته اند مسافرت و من موندم خونه که درس بخونم .اونم چی؟ تافل و سابجکت  . مسیله اینجاست که نمیتونم مثل قدیم ها از صبح تا شب درس بخونم . شاید فهم اینکه دیگه مدینه ی فاضله ای نیست یا اینکه هر قدر هم تلاش بکنم باز سد های بزرگتری جلوم هست و زندگی همش همینه باعث میشه تا اینجوری بشم . راستش دیگه خیلی چیزهای مهمی تو زندگیم ندارم  , نه اعتقادی دارم که خدا هست تا در راهش کاری بکنم , نه به خوب بودن آینده و... . همش فکر میکنم که حالا ما خدای  های انرژی و ذرات بنیادی هم شدیم . اولین جایی که استفاده خواهد شد تو جنگه . تا یه قبیله ی بدبخت و فلج دیگه به نسل بشر اضافه بشه . اصلا بشر کار دیگه ای به جز ریخت و پاش هم بلده ؟ چرا ما این قدر از طبیعت دور شده ایم؟

همچنان تلاشم را میکنم همچون خر , شاید یه روزی کاری واسه این تنگ پر از گوسفند توانستیم بکنیم . (نمیدونم چراهیچ وقت به عقب نشینی فکرنمیکنم)
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٥
 

دیشب جنین خداحافظی  مرد وقابله هر چه تلاش کرد نتوانست  . من از این مرگ خوشحالم  .


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱
 

امروز هرچی سعی کردم یه سمپل خوب رایتینگ  واسه تافل بنویسم نشد . مسیله اینجاست که نمیتونم مطلب رو به اطناب بکشم .معمولا کلی ایده ی خوب رو زیر 250 تا کلمه  بیان میکنم ولی مخلفاتش کمه . بر خلاف انشای بسیار خوبم و اون ذهن زایا  همیشه موقع نوشتن برای چیزی که در باره ی امتحان بوده به مکتب مختصر و مفید نویسی خودم رو میارم .انقدر که دیگه ارفعی هم فهمید.

کلا من از اون اول با این سیستمهای آخوندی که یه مطلب 5 خطی رو 25 خط دنبال خودت بکشی مشکل داشتم . دوتا ویژگی خلاقیت و هوش دارم که اصلا نتونستم تو این سیستم نشون بدم .مخصوصا تو دانشگاه و احساسم نسبت به خودم مثل زانویی سیفون پولیکا ای است . مثلا همین ترم قبل که آقا مون منو بد انداخت یه مسیله ی  رو که همه تو 1.5 تا 2 صفحه حل کرده بودن  توی  نصف صفحه حل کرده بودم  ولی چه فایده . تو اینجا باید خوب تقلید کنی عین کتاب  عین مرجع تقلید .تقلید کار میمونه... . باز هم با همون سیستم دفاعی هیچکی رو آدم حساب نکن  به زندگیم اطناب میدم  و تلاشم رو میکنم تا شاید شکوفه های وجودم قلپ قلپ بترکن

 

 

 با خاله ی گراممون رفته بودیم پارک نیاوران  بعد چشم به هر طرف میگرداندیم کفتر های عاشقی را میدیدم که رو همون نیمکت میخواستن آشیانه بسازند . برای من که بعد از 6 7 سال رفته بودم پارک جالب بود که میدیدم کارایی پارک عوض شده . تو صیه میکنم از این به بعد جمهوری اسلامی پارک ها رو نزدیک زایشگاه ها بسازه :

سکس باید  مثل دستشویی رفتن باشه . همه پذیرفته اند باید دستشویی رفت و لازمه ولی جلوی هم دستشویی نمی کنن


 
comment نظرات ()