هیزم

 
--------------------------------------------------------------------------------
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
 

 

                                       درون.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
 

واقعا نمیدونم تا کی این خود کاوی دیوانه وار من ادامه دارد. بعضی وقتها فکر میکنم که دارم شورش را در میاورم و یا  خودم را لوس کرده ام. من نمی تونم اون جوری که اطافیان ام از زندگی لذت میبرند , لذت ببرم . تو مهمونی , عروسی و عزا , دارم فکر های خودم رو میکنم . و معمولا هم کمتر کسی میفهمه من فکر هام چیه و چی میگم. مثلا هر وقت تو خونه کارتون میبینم ,  بهم میگن احسان تو این چیز هارو نگاه میکنی؟ منم پیش خودم میگم کلی ایده ی خوب , لطافت و رنگ  تو این کارتون هاست و شما ها نمی بینید. کلا فکر میکنم ماها خیلی چیز ها رو نمیبینیم. خیلی از این ندیدن ها به خاطر تعصب ه , خیلی هاش بخاطر کوچیک بودنمون و خیلی هاش به خاطر بزرگ بودنمون. هر روز سعی میکنم تعصب کمتری داشته باشم و توی فضا و زمان جاری باشم . نمی دونم اصلا این کار ها لازمه یا نه. شاید واقعا دنیا خیلی ساده ست و من دارم سخت میگیرم . شاید به یه دشت گل باید مثل یه سفره ی غذا نگاه کرد نه یک زیبای گسترده. ساید آدم ها پشه هایی اند که باید از خون هم بمکند.

دامنه ی نداشتن تعصب و قضاوت نکردن در مورد آدم ها تا آنجا باریم جدی شده که اکثرا سکوت میکنم و میگذرم. نمی گذارم از یک سوراخ دوبار گزیده بشم ولی حمله هم نمی کنم. در شدید ترین درگیری های اجتماعی  وقتی که جایش هست که حداقل جوابی بدهم باز یه چیزی درونم جلویم را میگیره. یه لب خند کج میزنم و میرم و این در حالی است که مثلا طرف مقابل که مقصر بوده است و حالا وسط اتوبان نگه داشته است و بوق میزند و البوم فحش های جدیدی داره روانه ی بازار میکند , منم پشت فرمان نشسته ام و یه لب خند میزنم و هیچی نمی گم و راهم رو از سر میگیرم. ارزش نداره , میتونستم حال خیلی ها رو بگیرم ولی نمکنم این کا رو , چرا یش رو نمی دونم ولی نمیشه , حیفه ,  حیفه با مشت برم تو صورتش , که دست من درد بگیره , که فکش بیاد پایین و دردش بگیره. حیفه که امروز دم دانشگاه شیشه ی اون ماشینی رو که به خاطر بد پارک کردنش منو نیم ساعت گیر انداخته بود و مجبورم کرد که از رو جدول و چاله و چاله چوله ماشین رو در بیارم , بشکونم, حتی دلم نیومد یه نوشته ی فحش دارحتی مثلا خاک بر سرت با اون چشمای لهجه دارت بذارم پشت برف پاک کنش. اعصابم از دست خودم خورد شد. هر کنش بیرونی بر من به یک واکنش درونی تو خودم منجر میشه.

این عکس و روی لیوان شیر ام کشیدم.  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤
 
دیروز رفتیم علوم تحقیقات تا دستگاه پلازمای توکامک شون رو ببینیم و اون جا چیزهای خوبی دیدم. اول اینکه وضع فیزیک اکسپریمنتال اونجا از شریف خیلی خیلی بهتر ه . حداقل اینکه دوتا دستگاه یک میلیون دلاری داشتن که به خاطر خراب بودن پمپ 70000 دور دقیقه ایشون و تو تحریم بودن ایران نمیتونستن باهاش کار کنن. ولی با بقیه ی دستگاه هاشون هم تولید پول میکردن و هم تولید علم.
دوم اینکه مسئول اونجا(آقای قرآن نویس) کلی مارو تحویل گرفت و انقدر شریف شریف کرد که بعد از دو روز هنوز صداش تو گوشم ه. این آدم با این مسن و شکم دار بود ولی اندازه تمام ماها که رفته بودیم اونجا انرژی داشت و هی بهمون میگفت: یالا بدویید اینقدر بی حال نباشید , چرا با اخم راه میرید! و بر دیدگاه کار اکسپریمنتال به شدت تعصب داشت و میگفت ول کنید این کیهان شناسی و آسمون و ریسمان رو بیایید برید دنبال تکنولوژی و علم رو زمین. من خیلی با این دیدگاه اش موافق نیستم ولی بعضی جاهاش رو قبول دارم. میگفت ببینید بچه ها تو ایران سه تا شغل بیشتر نیست : معلمی, دلالی و رانندگی , دانشگاهامون هم یه دبیرستان بزرگ اند. من به شدت این حرفش رو قبول دارم و وقتی اینو گفت میخواستم بغلش کنم .آه که من چه کشیدم تو این 5 سال, فغان.
سوم که , این آقا به شدت با دانشجو هاش رفیق بود و خوب رفتار میکرد با همه . حتی وقتی 16 نفر ما رو برد تو اتاقش و شیرینی و چایی آوورد وقتی جا نبود یکی از بچه ها رو برد رو صندلی خودش نشوند و خودش اومد وایستاد. حالا بگید کار با این آدم لذت بخشه یا با: اون اخوان که وقتی میرم تو اتاقش , لم داده و پاهاش رو میزه و بهم میگه ول کن بابا برو یه موسیقی رپ بذار حال کن. یا اون ارفعی که 3 سال هر ترم رفتم پیشش و گفتم که میخوام ذرات کار کنم و اون هم هی میگفت معدلت 18 19 نیست. نمی تونی موفق بشی. یا اون ننه اعظم و شوهر بازار یابش مهدوی و مشفقی که نمی دونه با سرعت 200 تای بنز طول جاده به صورت نسبیتی کم نمیشه.
چهارم اینکه ما شریف ی ها( اکثرا و نه همه) گنده دماغ , مغرور , سیستماتیک , متعصب و دارای دختر هایی هستیم که به شدت آرایش میکنند. وقتی تو راه برگشت بودیم این دوستان هی مسخره میکردن که ای بابا اینا چیزی حالیشون نیست. بچه آزادی اند دیگه , درس بلد نیستن که , منم قبول نداشتم این حرف ها رو . مگه ما ها خودمون چی کار کرده ایم؟ یه جوری حرف میزدن که انگار نسبیت عام رو این چن نفر ابداع کردن. خیلی به دید من این حرف ها زشت اومد .قبول دارم که سطح کلی سوادشون پایین تره ولی مثلا ماها هم که بالا تریم چه کاره خاصی کرده ایم؟ جز برای این درس نمی خونیم که بریم؟ یکی رو تو شریف پیدا کنید که میدونسته اپلای چیه و چه شکلی ه ولی معدل اش زیر 13 ه.( به جز امیر). بچه هاشون هم معمولی بودن و وضع سرو لباسشون از شریف ای ها ساده تر بود. ما ها راحت چشمامون رو بسته ایم و نفی میکنیم در حال که بقیه هرچند لاکپشت گونه دارن ازمون میزنن جلو. همینه که میانگی معدل فوق میشه 12.6 که یعنی یک سوم بچه ها افتاده اند. این واسه دانشگاه اول مملکت فاجعه است. وقتی با هر کدوم از دکترا و فوقی ها حرف میزنم میگه هر جوری شده برو. وقتی ملاک میشه معدل , رقابت غول های مملکت باعث میشه بعضی هاشون برن اوج و بقیه فرسوده بشن.جایی که فقط رقابت باشد و همکاری نباشد , رفتار های منفی ریشه میگیرند. چیزی که من دارم هر روز میبینم .
وقتی یه کوچه بن بست ته یه مسیر دراز میشه , یا مردم از رو دیوارش میپرند, یا همون جا میشینن یا خسته و له بر میگردن .
 
محمد و پیام و میثم و اینا رو میخوام

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠
 
نمیدونم چند وقته که گوشت نخورده ام. دیروز هم سر بریدن یه خروس رو تو خیابون دیدم. نمی دونم بیمار روانی شده ام یا واقعا یه اتفاق درونی ه که دلم نمیاد پشه رو هم بکشم  و میذارم بشینه روم و خونش رو بخوره . البته این اتفاق از 2  3 سال پیش افتاده ولی الان خیلی پررنگ شده. به نظرم هم موندگار باشه. هنوز نه تنها از آدم ها بدم میاد بلکه حتی بیشتر هم بدم میاد. افکارم رو نمیتونم واسه ی این 4 خط و واسه این 5 دقیقه متمرکز کنم. صادقانه میگم ولی ناراحت نشو , این حس همیشه از بچه گی بوده, ولی آدم حسابت نمیکنم .مخصوصا اون جاهایی که از رو نوشته هام و حرفام حال و افکارم رو قضاوت و پیش بینی میکنی و تهش توصیه میکنی. راهنمایی هم نمی خوام . فقط من رو اون جور که هستم ببین. من رو از پنجره ی حرف هایی که میزنم نشناس : اگه چیز هایی که میگم و میکشم , حس شناخت بهت نمیدن بهم بگو. من دوست دارم حس تو رو بشناسم .
 
فونت عزیز دلم برات تنگ شده بود.
 
زندگی.دالان شکنجه گاه
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩
 
احسان دوباره برگشتم. دلم گرفته احسان . خیلی
 
comment نظرات ()