هیزم

 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
 

امروز صبح از اتوبان آزادگان رد میشدم 35  کیلومتر اتوبان تا دم شریف.تو راه نمدونم چرا ولی جاده به شدت یخ زده بود و ماشینها آروم میرفتن و با 10   20  کیلومتر در ساعت.هیچی از جاده معلوم نبود.یه یخ یک تکه شده بود جاده.تو ترافیک بودم و 1 ساعت بود که داشتم با سرعت ده تا میرفتم . همه ماشینها هم مثل گله ی گرگ دیده به هم چسبیده بودند و مقع حرکت می رقصیدند. هی فکر میکردم که چه جوری میشه با سرعت بیشتری رفت ولی ماشین منحرف نشه.کلی تو ترافیک فکر کردم تا یه چیز هایی به نظرم رسید.کم کم ترافیک هم به خاطر فرعی ها و راه های کناری کم شد و ماشینها از هم فاصله گرفتند.ولی خوب یخ جاده هم در عوض بدتر شده بود.شرایط لاستیک روی جاده رو تو ذهنم فرض کرده ام , یه مسله ای رو که تو یه کتاب حل کرده بودم رو بهش فکر کردم و و و ....

شروع کردم و پام رو گذاشتم رو گاز اولش چرخ ها هرز گردید ولی کم کم سرعت رفت بالا. 10 20 30 خوب حالا دنده 2 ولی ماشین مستقیم میرفت 40 50 60 خوب حالا دنده 3 و سرعت رو روی دنده 3 همون 60 نگه داشتم. همه ماشین ها همون 20 30 کیلومتر در ساعت خودشون رو میرفتن. منم وقتی از کنارشون با این سرعت تو اون شرایط میرفتم تعجب میکردند که چرا ماشین من نمی رقصه . یکیشون مثل خنگ ها نگاه کرد.محشر بود . تو ماشین بلند بلند میخندیدم. بعد رسیدم به یه پیچ شدید و گفتم که اگه اینجا هم خوب عمل کنه من به این کار ایمان میارم . با 50 60 تا اون پیچ رو رو یخ رفتم و ماشین دقیقن وسط بود بدون کمی انحراف.  از صبح از نحوه ی فکر کردن و در واقع سمبل ایده هایم در کف ام. حالا فکر های دیگه ای هم میخوام بذارم کنار این کار تا ببینم چی میشه! از صبح پر از انرژی ام
 
comment نظرات ()