هیزم

 
الان, انقلاب و سوپ قارچ من
نویسنده : ehsan - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٦
 

به شدت تمثیلی ه و اولش اشاره میکنم ولی بقیه اش رو خودت بگیر

چند روز پیش داشتم سوپ قارچ درست میکردم و در طول چند ساعت تلاشم در حال پخت به انقلاب هم فکر کردم.چون

اول یک جامعه ی عقب افتاده و بی خاصیت مثل اسکلت مرغ داریم که کیلویی 300 تومان است و یک سرزمین مثل یه قابلمه ی بزرگ پر از آب که کال کار میشه باهاش کرد . اسکلت ها را در قابلمه ی آب میریزم و چندین ساعت گرما و حرارت خرجش میکنم و برای تحمل بوی ذخم  اسکلت مرغ ها سه عدد پیاز متوسط از بیرون خانه یعنی تراس میاورم و درون دیگ میندازم.مخلوطی است وحشتناک و شبیه چندین ده سال پیش که با تاسیس داروالفنون و آوردن تعدادی استاد خارجی جامعه به سوی پختگی و قوام آمدن چند قدمی خام برداشت.چند ساعت میگذرد و سالها نیز میگذرند.دیگر معلوم است کدام گوشت است و کدام استخوان و در جامعه نیز دسته های فکری به وجود می آیند. و هر چند دقیقه میفهمی که آب مرغ غلیظ تر میشود و طعم بهتری میگیرد. مردم هم سطح زندگیشان بالاتر میرود و من به این فکر میکنم که خوب. تا کی باید صبر کنم؟ میتوان هی آب اضافه کنم و این مخلوط در یک استیت ثابت تا ابد بجوشد .ولی گرسنه میمانم.فکر می کنم که هر گاه که به بهترین مقدار و رنگ خودش رسید تصمیم خودم را میگیرم. در قابلمه را میگذارم و سیستم را بسته نگه میدارم.بعد از یک مدت آماده میشود و وقتی در را بر میدارم میبینم که عصاره ای که میخواهم در حد خوبی آماده شده است . خوب؟ الان حجم کمتر شده و بو هم نمی دهد .در واقع مواد درون قابلمه همه گی هم مزه اند و این نشانه ای است از عوض کردن قابلمه.یک سبد فلزی ذوب نشدنی رو میذارم روی یک کاسه ی بزرگ کریستالی تا درونش هم خوب معلوم باشد . یک دفعه قابلمه را کج میکنم و عصاره میریزد درون کاسه و استخوان ها و گوشت های به هم چسبیده در سبد میمانند. عصاره ی من آماده است و هر کاری که بخواهم میتوان باهاش انجام بدم. نه استخوان ها از هم زدن من جلوگیری میکنند و نه دیگر به طعم گوشت نیاز دارم. هر از مغز استخوان و گوشت باید در عصاره ی من هست.

چندین بار درون کاسه ی شفاف محلول را هم میزنم تا مطمین بشوم که تکه ای گوشت و استخوان برنامه ی پخت من را به هم نریزد.میگذارم تا کمی خنک شود و از دور بیوفتد تا هم ذرات درشت اش ته نشین شوند و هم من قارچ هایم را خورد کنم.قارچ هایی با سر هایی بزرگ و سپید!

قارچها را نازک خرد میکنم تا تعدادشان بیشتر شود و سریعتر مزه دهند و در همان قابلمه با 150 گرم کره و فلفل سیاه تفت میدهم.چند دقیقه بعد عصاره مرغ از جوش افتاده را درون همان قابلمه ی قبلی میریزم.هم نمیزنم و فقط شعله را زیاد میکنم.زمان میگذرد و گرمتر میشود.قارچها روی آب شناور اند . با اولین قل قل ها دست به کار میشوم.ارد را کم کم الک میکنم و بر سر مایع ام میریزم.آرام آرام و مایع نباید بفهمد . چون اگر بفهمد که بر رویش لایه ای از آرد جمع شده آن را پس میزند . هم میزنم تا آرد ها به هم نچسبند که اگر بچسبند باز مایع میفهمد و ازان به بعد تمام آرد ها گوله میشوند و سوپ من دیگر به درد نمی خورد و اگر هم تکه استخوانی و گوشتی بود باز همین کار را میکرد. یک ساعت آرام آرام با الک آرد میریزم و برای هر بار آرد کلی هم میزنم.حالا تعدادی قارچ هم به پایین نفوذ کرده اند سوپ من زمانی آماده میشود که همه ی قارچ ها در همه جای آن پخش باشند .هم میزنم . نمیگذارم سیستم ساکن شود. انقدر هم میزنم و آرد اضافه میکنم تا ! الان قارچ ها همه جا هستند و سوپ هم بوی سحر آمیز قارچ را پذیرفته است.دیگر اگر آرد هم اضافه کنم نیازی به هم زدن نیست چون سوپ به حد کافی لخت شده و نمی فهمد.سوپ ارام قل قل میکند. بی صدا !

سوپ در قابلمه آرام میپزد و ما آرام سوپ درون بشقاب هایمان را میخوریم.

و استخوان ها و تکه گوشت ها نیز در سطل بزرگ خاکستر ی هر شب خالی شو منتظر فرشته ی آشغال ها اند.
 
comment نظرات ()