هیزم

 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠
 
نمیدونم چند وقته که گوشت نخورده ام. دیروز هم سر بریدن یه خروس رو تو خیابون دیدم. نمی دونم بیمار روانی شده ام یا واقعا یه اتفاق درونی ه که دلم نمیاد پشه رو هم بکشم  و میذارم بشینه روم و خونش رو بخوره . البته این اتفاق از 2  3 سال پیش افتاده ولی الان خیلی پررنگ شده. به نظرم هم موندگار باشه. هنوز نه تنها از آدم ها بدم میاد بلکه حتی بیشتر هم بدم میاد. افکارم رو نمیتونم واسه ی این 4 خط و واسه این 5 دقیقه متمرکز کنم. صادقانه میگم ولی ناراحت نشو , این حس همیشه از بچه گی بوده, ولی آدم حسابت نمیکنم .مخصوصا اون جاهایی که از رو نوشته هام و حرفام حال و افکارم رو قضاوت و پیش بینی میکنی و تهش توصیه میکنی. راهنمایی هم نمی خوام . فقط من رو اون جور که هستم ببین. من رو از پنجره ی حرف هایی که میزنم نشناس : اگه چیز هایی که میگم و میکشم , حس شناخت بهت نمیدن بهم بگو. من دوست دارم حس تو رو بشناسم .
 
فونت عزیز دلم برات تنگ شده بود.
 
زندگی.دالان شکنجه گاه
 
comment نظرات ()