هیزم

 
خدمت به حذب
نویسنده : ehsan - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۸
 

دوستم داره ازدواج میکنه . پسر همسایه بغلی ازدواج کرده . پسر دوست بابام داره ازدواج میکنه . اونکی دوستم داره ازدواج میکنه . دختر همسایمون داره ازدواج میکنه  . پسر همسایمون ازدواج کرده . خلاصه در یک گوی بسته به شعاع 2 رابطه  هر چی جغله هم سن من هست داره ازدواج میکنه . حالم داره به هم میخوره

الکی عاشق میشن . الکی ازدواج می کنن . الکی جدا میشن.

 

نه اینکه بدم بیاد یا رد کنم ولی حالم داره به هم میخوره .  به خودم که فکر میکنم میبینم یه مهد کودک کودک درون دارم که هیچ کدومشون هنوز آدم نشده اند به کدومشون میتونم اعتماد کنم تا ادعا کنم؟

 

حالم داره به هم میخوره از این راز بقا . از این هرمون رشد . از این هیولای هوس درون پوست و از این پوست های آفتاب ندیده و آفتاب نسوخته   


 
comment نظرات ()