هیزم

 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۸
 

 

الان سه روز میشه که همه رفته اند مسافرت و من موندم خونه که درس بخونم .اونم چی؟ تافل و سابجکت  . مسیله اینجاست که نمیتونم مثل قدیم ها از صبح تا شب درس بخونم . شاید فهم اینکه دیگه مدینه ی فاضله ای نیست یا اینکه هر قدر هم تلاش بکنم باز سد های بزرگتری جلوم هست و زندگی همش همینه باعث میشه تا اینجوری بشم . راستش دیگه خیلی چیزهای مهمی تو زندگیم ندارم  , نه اعتقادی دارم که خدا هست تا در راهش کاری بکنم , نه به خوب بودن آینده و... . همش فکر میکنم که حالا ما خدای  های انرژی و ذرات بنیادی هم شدیم . اولین جایی که استفاده خواهد شد تو جنگه . تا یه قبیله ی بدبخت و فلج دیگه به نسل بشر اضافه بشه . اصلا بشر کار دیگه ای به جز ریخت و پاش هم بلده ؟ چرا ما این قدر از طبیعت دور شده ایم؟

همچنان تلاشم را میکنم همچون خر , شاید یه روزی کاری واسه این تنگ پر از گوسفند توانستیم بکنیم . (نمیدونم چراهیچ وقت به عقب نشینی فکرنمیکنم)
 
comment نظرات ()