هیزم

 
 
نویسنده : ehsan - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧
 

4 ساله گی:

-مامان؟ خدا چیه؟

مامان: خدا چیز نیست پسرم خدا نوره.

-مامان؟خب یعنی چی؟

مامان:من زیاد به خدا فکر کردم . فکر نکن دیوانه میشی!

-بابا؟ چرا چایی من انقدر شیین شده؟

بابا:چون زیادی اینوری هم زدی . حالا بر عکس هم بزن تا یکم تلخ بشه.

-بابا؟چرا باز همون قدر شیرینه؟

بابا: خنده  قاه قاه

 

الان:

-احسان؟ خدا چیه؟

احسان: خدا فوتون هم نیست

-احسان؟خب یعنی چی؟

احسان:من زیاد به خدا فکر کردم.فکر نکن که میگن دیوانه ای!

-احسان؟ چرا زندگی من اینقدر تلخ شده؟

احسان: چون زیادی اینوری هم زدی . حالا بر عکس هم بزن تا یکم شیرین بشه.

-آحسان؟چرا باز همون قدر تلخه؟

احسان: گریه.هاق هاق


 
comment نظرات ()