از بچگی گوشت نمی خوردم یا وقتی میخوردم که جوری پخته شده باشه که هم  بوش و رنگش و هم مزش عوض شده باشه . به بوی خون خیلی حساس ام . هر وقت هم کشتن گوسفندی رو ببینم تا مدت ها نمی تونم گوشت بخورم .

دیشب مادر باقالی پولو با گوشت گذاشته بود و چون من و خواهرم گوشت نمی خوریم .گوشت گوساله رو با کلی ترفند پخته بود تا مثل قبلی ها که گوشت گوسفند بود بو ی خون و ضخم ای حس نکنیم . منم خوردم .گوشت خوردم .از وسط های خوردن یادگوساله افتادم .داره داد میزنه که نکشن اش . سفید بود  و رو سرش دور چشماش لکه های بزرگ سیاه . وقتی غذام تموم شد . دلم خیلی گرفت . فکر کردم من یه وحشی و درنده ی تمام عیار ام . فکر کردم حسش میگذره . ساعت ۱۲ رفتم بخوابم .این افکار تا ساعت ۳ بیدارم نگه داشت.

حتی امروز تو سایت  حس دیشب رو دارم.

/ 1 نظر / 9 بازدید
پویا

فرق این گوساله با اون مرغی که قبلاً در موردش نوشته بودی و تو رو یاد دایناسور می‌نداذه چیه؟ . مگر نیلوفر چه کم از لاله‌ی گلگون دارد؟ .....